معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

محمد...

بسم رب الشهداء

آبان سال 59 بود. روز عاشورا آماده شدم تا به هیئت بروم. ساعت ده صبح بود. یکدفعه ضعف شدیدی در بدنم حس کردم. گویی جان از بدنم خارج میشد. همانجا نشستم.نفهمیدم خواب بودم یا بیدار. یکدفعه پسرم محمد را دیدم که با فرق خونین روی زمین افتاده!

کمی که حالم بهتر شد رفتم و آخرین نامه محمد را دوباره خواندم. نوشته بود: مادرجان، خمینی عزیز، حسین (ع) زمان ماست باید اورا یاری کنیم. شاید به دنبال زندگی راحتی باشیم و چند سالی  نان و آب خوبی داشته باشیم اما آخر چه؟! مرگ با عزت که درس عاشوراست از زندگی با ذلت بسیار بهتر است. 

چند روزی از عاشورا گذشت. شخصی که می گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد. 

    ایشان گفت: صبح عاشورا با سی نفر از بچه های سپاه سرپل ذهاب گرفتار کمین ضد انقلاب شدیم. از جمع بچه ها فقط من توانستم فرار کنم. بقیه بچه ها همگی به شهادت رسیدند. ایشان درحالی که گریه میکرد ادامه داد: ضد انقلاب حتی به جنازه های شهدا رحم نکرد! ما روز بعد تمام آن منطقه را گشتیم اما اثری پیدا نکردیم.

همه گریه میکردیم. پرسیدم: شما محمد من را دیدی؟ مطمئن هستی شهید شده؟! گفت: بله گلوله ای به فرق سر او اصابت کرد و روی زمین افتاد.

پرسیدم چه ساعتی این اتفاق افتاد؟ گفت: حدود ساعت ده صبح!

دو سال قبل ناراحتی قلبی من شدیدتر شد. و به خاطر کهولت سن هیچ کاری نمیشد کرد. تا اینکه انتظار من به سر آمد! یک شب محمد با لباس سپاه و یک اتومبیل زیبا به دیدنم آمد! باهم به بهشت زهرا (ع) بر سر مزار حسین پسر دیگرم رفتیم. آنجا خیلی خلوت بود. همین که به مزار حسین رسیدیدم یکدفعه جمعیت زیادی در کنار ما جمع شدند. آنها به ما سلام میکردند! فهمیدم آنها شهدا هستند.

بعد محمد من را به خانه رساند و اشاره ای به قلب من نمود. یکدفعه از خواب پریدم. هنوز بوی محمد درخانه می آمد!

پزشک معالج هم باورش نمی شد. هیچ اثری از ناراحتی قلبی به جا نمانده بود. قلب من دیگر مشکل پیدا نکرد. از آن روز هم پسرم مرتب به من سر میزد!

آخرین بار عاشورای سال 88 بود. وقتی در غروب عاشورا صحنه های هتک حرمت به این روز عزیز از تلویزیون پخش شدفقط اشک میریختم. همان شب باز پسرم به دیدن من آمد. با هم به باغ زیبایی رفتیم. یکدفعه حضرت امام خمینی (ره) را دیدم. پیراهن بلند سفید تنشان بود مشغول وضو گرفتن بودند.

جلو رفتم و سلام کردم. حضرت امام با خوش رویی جواب دادند. گفتم: آقا این چه وضعی است که به وجود آمده!چرا بعضی این کارهارا میکنند؟! حضرت امام لبخندی زد و فرمود: دلتان قرص باشد هیچ اتفاقی نمی افتد! تمام شد و...1


"از شهید گمنام با کمی تغییر"


1- در ادامه حضرت امام درمورد سرنوشت بعضی افراد و گروه های سیاسی مطالبی به این مادر گفتند.


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.