معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

پلک های نیمه بسته_طنز دفاع مقدس

   

بسم الله الرحمن الرحیم

از بچگی حسرت دوچرخه و بعدش موتور سواری به دلم ملند تا پایم به جبهه باز شد. بچه که بودم وقتی یک دوچرخه سوار هم سن و سال خودم را میدیدم با افسوس نگاهش میکردم و آب از لب و لوچه ام سرازیر میشد. خودم را میگذاشتم به جای دوچرخه سوار، چشمانم را می بستم و خودم را میدیدم که رکاب می زنم و باد موهایم را آشفته کرده و من غرق لذت شده ام. اما قدرتی خدا هیچ وقت به این آرزویم نرسیدم! چندبار سعی کردم با چاپلوسی و دادن رشوه دوستان دوچرخه سوارم را راضی کنم که دوچرخه شان را به من قرض بدهند اما آنها با ناخن خشکی تمام، انگار دوچرخه به جان شان بسته باشد با نامردی هرچه تمام رویم را زمین انداختند!

هرچه به پدر خدابیامرزم عجز و التماس می کردم که برایم دوچرخه بخر زیر بار نمی رفت که نمی رفت.

- پسر جان دوچرخه می خواهی چه کار؟ این همه بچه ی تخس مردم آزار رو میبینی که تو کوچه خیابون مثل دیوونه ها سوار دوچرخه اسباب و اثاثیه مردم رو به هم میریزند یا جلوی ماشین ها میپیچند و هزارتا فحش خواهر و  مادر می شنوند؟ چند تا شون رو اسم ببرم که سرهمین بی شعوری(!) رفتن زیر ماشین هم خودشون نفله شدن هم راننده ی بیچاره رو به خاک سیاه نشوندن و هم خانواده بدبخت شون رو؟ نه، دوچرخه بی دوچرخه! اگرم خیلی دوست داری سواری کنی خوب درس بخون معدلت بیست  شه منم قول میدم سه ماه تعطیلی ببرمت دهات خودمون اون قدر الاغ سواری بکن تا جونت در بیاد!          

بفرما این هم لطف و بزرگواری آقا جانم! ملت به بچه هایشان قول میدهند که اگر با چهارتا تجدید رفوزه نشوند برایشان دوچرخه کورسی و خوشگل می خرند. آقا جان ما کلی منت سرمان می گذارد و معدل بیست می خواهد آن وقت به عنوان جایزه می خواهد ببردمان الاغ سواری! ای بخشکی شانس! یک بار یکی از دوستان آقاجانم آمد خانه مان. حلاج بود و از آن پنبه زن های چوبی داشت که فکر کنم پدربزرگ گیتار و سه تار امروزی باشد! مطمئنم غربی ها طرح گیتار را از روی همین وسیله ی حلاجی چنبه بند کرده اند! خلاصه یک دوچرخه ی فکستنی داشت که فکر کنم مال زمان شاه زوزک چهارم بود! 

بدن هاش از چهل جا شکسته و جوش خورده بود، چرخ عقبش لنگی داشت و فرمانش هم کج بود! زنگ و آینه هم که بیخیال اصلا فکرش را نکنید اما یه ترک بند داشت که فکر کنم کل خرید ها حتی گوسفند و گوساله را به آن می بست و حمل می کرد! اما من وامانده با دیدن همان دوچرخه ی عتیقه که انگار از موزه لوور فرانسه فراری اش داده بودند آب از لب و لوچه ام راه افتاد. آقای حلاج با آقا جانم نشست به گپ زدن و چای خوردن. در فرصتی به آرامی دوچرخه را بلند کردم و بردم کوچه. بدمصب هم سنگین بود هم روغن کاری نشده بود و صدایی مثل تانک از خود بیرون میداد! اما برای من مثل دوچرخه قرمان توردو فرانس بود! فدم نمی رسید درست سوار زینش بشوم.

پاهایم را با شگر خاصی رد کردم و رکاب زدم آن هم با با چه جان کندنی! دوچرخه با صدای تانک و زوزه های ممتد راه افتاد. باد افتاد لای موهایم و عشق  عالم را می کردم. یک وقت به خودم آمدم  و دیدم افتادم توی سرازیری و دوچرخه مثل باد در حرکت است. از ترس شروع کردم به جیغ زدن و خواستم ترمز بگیرم اما ترمزی درکار نبود! کوچه خلوت بود اما یکهو پیرمردی الاغ سوار که پیاز می فروخت پیچید داخل کوچه و من و دوچرخه ی حلاج با پیرمرد و الاغ خسته و درمتنده اش شاخ به شاخ شدیم! فقط یادم می آید با صورت رفتم توی فرق سر الاغ بیچاره و بعد همه جا تاریک و سیاه شد. کاری ندارم که دوماه دست و پایم در گچ بود و هر روز از آقاجانم پس گردنی و سیخونک نوش جان میکردم؛ چون وسیله ی حمل و نقل دوست صمیمی اش را ناکار کرده بودم. آقاجان هم که خیلی اهل رو دربایتس بود، تقبل کرده بود خرج تعمیر آن دوچرخه ی عتیقه را بدهد. از آن به بعد حتی جرئت نکردم پیش آقاجانم اسم دوچرخه را بر زبان بیاورم، چه برسد به درخواست خریدنش! 

وقتی بزرگ تر شدم آن قدر کار و گرفتاری پیش آمد که دیگر نتوانستم دوچرخه بخرم و به آرزویم برسم. از طرف دیگر عاشق موتورسواری شده بودم! شانس را میبینید؟ وقتی بچه بودم پول نداشتم دوچرخه بخرم و حالا که پول خرید دوچرخه را داشتم پول خرید موتور را نداشتم. شانس است دیگر!

وقتی به عنوان رزمنده به جبهه های نبرد رسیدم دنبال فرصتی بودم که خودم را به عنوان پیک فرمانده گردان یا فرمانده لشکر جا بزنم چون پیک های مزبور جملگی موتور سوار بودند. آن هم موتور پرشی مان قرمز رنگ! اما هرکاری کردم نشد که نشد و حسرت موتورسواری هم به دلم ماند. تصمیم گرفتم وقتی شهید شدم به جای حوری و خانه چند طبقه از خدا فقط موتور بخواهم تا در بهشتش تک چرخ بزنم و دلی از عزا در بیاورم!

تازه داشت خوابم میبرد که فرمانده تکانم داد و از خواب پریدم. آقا رسول فرمانده گردان گفت:((راه رسیدن به خط مقدم رو خوب بلدی؟))

با تعجب گفتم:((بله آقا رسول هفته ای دوبار با خودتون میریم اونجا و برمی گردیم.))

- پس پاشو بریم برات یه ماموریت مهم دارم.

هنوز خوابم می آمد و خسته بودم اما نمیشد روی حرف فرمانده ی گردان حرف زد. خمیازه کشان رفتن بیرون اما تا چشمم به یک موتور پرشی افتاد خواب از سرم پرید.

یک جوان رزمنده سوار تریل بود. آقا رسول گفت:((با برادر شجاعی می ری و راه رو خوب نشونش میدی و توجیه اش می کنی. قراره یکی دو شب دیگه نیرو های گردانش بیان و خط مقدم رو از ما تحویل بگیرن.))

کور از خدا چه می خواهد؟ یک عینک دودی! من هم از خدا خواسته، خواستم تک برادر شجاعی بنشینم که شجاعی پیاده شد و /فت:((بیزحمت شما رانندگی کنید من میخوام خوب به جاده و اطافش نگاه کنم تا راه رو یاد بگیرم.))

باورم نمیشد. ذوق زده و خوشحال سوار موتور شدم. قبلا خوب نگاه کرده و طرز کار موتور های تریل پرشی رو یاد گرفته بودم. هندل زدم و موتور مثل قناری شروع کرد به خواندن!

انگار قند توی دلم آب می کردند. کم مانده بود از خوشحالی گریه کنم! شجاعی پشت سرم نشست و کمرم را گرفت. گاز موتور را گرفتم و علی از تو مدد برو که رفتیم!

تمام راه انگار داشتم پرواز می کردم. شجاعی هم یک نفس صحبت می کرد اما من اصلا نتوجه حرف هایم نبودم. داشتم لذت می بردم و عیش می کردم. رسیدیدم به خط مقدم. دشمن هم با توپ و خمپاره آمد به استقبال مان اما من ویراژ میدادم و حرکت می کردم. خط مقدم را کامل به شجاعی نشان دادم که گفت:((دیگه بسه برگردیم.))

اما همین که خواستیم حرکت کنیم خمپاره ای در نزدیکی مان منقجر شر و شجاعی جیغی کشید و مثل آبکش سوراخ سوراخ شد! در حقیقت اگر او نبود من سوراخ سوراخ میشدم! کمر و پشتش خیس خون شد. به سرعت به کمک بچه های خط مقدم زخم هایش را پانسمان سردستی کردیم. بچه ها شجاعی را پشت سرم نشاندند و برای آنکه بین راه توی چاله و چوله های انفجار پرت نشود محکم من و اورا با چفیه از کمر به هم گره زدند. با هر مکافاتی بود شجاعی را به عقبه رساندم. خسته شده بودم. دوشب بود که نخوابیده بودم. لذت موتورسواری به جای خود اما آدم بی خواب فقط دنبال گوشه ای کی گردد تا چند ساعت بخوابد و لنرژی ذخیره کند. شجاعی را تحویل درمانگاه صحرایی دادم. خواستم به سنگر خود بروم و بخوابم که آقا رسول با یکی دیگر آمد.

- شجاعی که مجروح شد و بردنش عقب. این برادر کمالوند معاون دوم گردانه. ببر خط مقدم رو نشونش بده تا راه رو یاد بگیره و با موقعیت آشنا بشه.

دوباره سوار موتور شدیم و راه افتادیم. این بار از زور خستگی زیاد سر کیف نبودم و موتورسواری زیاد مزه نداد رسیدیم خط مقدم و کمالوند را خوب توجیه کردم و برگشتیم عقب. اما همین که رسیدیم به سنگر های خودمان بکهو کمالوند شرع کرد به عربده کشیدن و مشت و لگد بود که نثار بدن زهوار در رفته من می کرد! معلوم شد که کمالوند در عملیات قبلی موجی شده و هرچند وقت یکبار مشکلش عود میکند و باید مدتی بستری شود تا سرحال بیاید! آقا رسول دستور داد معاون سوم گردان را که اسمش ابوذر بود ببرم خط مقدم. دیگر داشتم از پا در می آمدم. کم کم حالم داشت از موتورسواری هم به هم میخورد. ابوذر را سوار مردم و راه افتادیم. دیگر نگران جان خودم نبودم. دعا می کردم ابوذر طوریش نشود و به سلامت برویم و برگردیم تا از این گرفتاری خلاص شوم! رسیدیم به خط مقدم. نه ابوذر صحبت می کرد و نه من. خط را دور زدیم و برگشتیم. اما همین که به اردوگاه خودمان رسیدیم و ترمز کردیم ابوذر تپلی افتاد پایین! آه از نهادم بلند شد. معلوم شد ابوذر خان تمام مدت خواب بوده و اصلا جاده و خط مقدم را زیارت نکرده است! دیگر گریه ام گرفته بود. پلک هایم داشت بسته میشد. از زور بی خوابی داشتم از حال می رفتم. آقا رسول گفت:(( چاره ای نیست. ببرش خط مقدم. اونجا موتور رو بده برادر ابوذر بیاره و خودت هم همون جا چند ساعت استراحت کن تا سرحال بیای. بعد هم یه طوری برگرد عقب.))

قبول کردم. این بار در راه هی ابوذر را صدا می کردم و می گفتم:(( برادر جان خوب اطراف را نگاه کن یاد گرفتی؟))

هی نگاهش می کردم که یک وقت دوباره خوابش نبرد. خداراشکر سرحال و هوشیار بود اما من بربخت داشتم از زور خستگی و بی خوابی می مردم. از صبح تا آن ساعت که نزدیک غروب بود موتورسواری می کردم و دیگر از هرچه موتور و موتورسواری بود حالم به هم می خورد!

سر انجام به خط مقدم رسیدیم. همه جارا به ابوذر خووب نشان داده و توضیح دادم. بعد به سنگر یکی از دوستان رسیدیم. دشمن هم داشت مثل نقل و نبات بر سرمان توپ و خمپاره می ریخت. ترمز موتور را گرفتم، پیاده شدم و به ابوذر گفتم:(( برادر جان خوب همه جارو نگاه کردی؟ یاد گرفتی؟))

ابوذر سری تکان دادو گفت:(( خوب خوب، حتی با چشم بسته هم میتونم از عقبه تا اینجارو بیام و برگردم.))

با خوشحالی گفتم:((پس حالا خودت برگرد عقب. من از زور بی خوابی دارم بیهوش میشم.))

ابوذر با آرامش گفت:((نمیشه.))

-چرا نمیشه؟ مگه نگفتی راه رو یادگرفتی؟اینم موتور. تا خورشید غروب نکرده برگر عقب.

-آخه من موتور سواری بلد نیستم؛ حتی بلد نیستم دوچرخه راه ببرم!

کم مانده بود گریه بکنم! این چه شانس و اقبالی بود که قسمتم شده بود؟!گفتم :((باشه پس تا صبح همین جا بمونی. اذان صبح برمیگردیم عقبه.))

- نمیشخ، قراره بچه های گردان دوساعت دیگه برسند عقبه. باید سیع بیارم شون و خط رو تحویل بگیریم.

دیگر کم آوردم! وقتی قرار باشد دری باز نشود، خب بسته می ماند و باز نمیشود. با هزار بدبختی و مصیبت سوار موتور شدم. ابوذر هم پشتم نشست.گاز موتور را گرفتم. چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم. چندبار پلک هایم بسته شد و قبل از اینکه جاده منحرف یا موتور را چپه کنم با جیغ و داد ابوذر به خودآمدم. دیگر هوش وحواس درست و حسابی برایم نمانده بود. از بس خمیازه کشیده بودم فکم درد میکرد.

ابوذر هم فهمیده بود چه خبر است و چهار چشمی مرا می پایید تا خوابم نبرد و کار دست هردویمان ندهم. دیگر از هرچه موتور بود نفرت داشتم! برمخترع موتور لعنت فرستادم و تمصمیم گرفتم قیدموتور لعنت فرستادم و تصمیم گرفتم و تمصمیم گرفتم قید موتورسواری را برای همیشه بزنم.

سرانجام با هرمکافاتی که بود به مقر رسیدیم . رسیده و نرسیده از هوش رفتم. بعدا فهمیدم که ابوذر به کمک آقاسول مرا لای پتو پیچیده و آوردند داخل سنگر. دوروز تمام خوابیدم! چه خوابی! جایتان خالی.

بعد از دو روز وقتی بیدار شدم انگار جان دوباره ای گرفته بودم. بیشتر بچه ها از ماجرا باخبر شده و برایم دست گرفته بودند و به ریشم میخندیدند. من هم چیزی نمی گفتم تا گذشت زمان باعث شود که فراموش کنند!      


برگرفته از کتاب خمپاره های فاسد نوشته داوود امیریان                                                                                                                                                                      


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.