معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

خاطره ای از (هادی افشاری)دوست شهید مدافع حرم محسن حججی

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

زنگ زدم:((معطل نکن! زود بیا پایین.))باید میرفتیم دنبال دوتا از بچه ها. یکی شان اصفحان بود و یکی زرین شهر. اولِ اصفهان نشانی را پیدا نمی کردیم. چند دفعه دور یک میدان چرخیدیم. میخندید:((من شب دومادی م این قدر تو خیابونا دور نزدم!)) مدام مداحی هارا عوض میگرد. گفتم:((دنبال چی میگردی؟)) گفت:((سید رضا نریمانی!)) گفتم:(( تو فلش من فقط مداحی میثم مطیعیه!)) یادش رفته بود فلش مداحی اش را بیاورد. گفت:((تو گوشیم دارم، میتونی به ظبتت وصل کنی؟)) گفتم:((ظبت من این امکانات رو نداره.))بچه ها که سوار شدند به هرکدام یک زیارت نامه حضرت زهرا(س) داد که در سفر بخوانند.

به بروجن که رسیدیم، گفت:((وایسا برم یه دونه پرچم بخرم.)) پرچم کوچکی را انتخاب کرد که به کوله اش ببندد با یک دفترچه یادداشت که خاطرات سفرش را بنویسد.

سی چهل کیلومتر رفته بودیم. یادش افتاد تسبیحش را در مغازه جاگذاشته است. به دست و پایم افتادکه تورا به خدا برگرد. گفتم:((بابا ولش کن یه دونه تسبیح که این قدر ارزش نداره!)) آهی کشید که دانه هایش را از محل شهادت رفقایم جمع کرده ام.فرمان را کج کردم و دور زدم. خدا خدا می کردم پیدایش کند. وقتی برگشتیم دیدیم همان جا روی میز مغازه دار است.

در مناطق جنگی کلی از کانال کمیل برایمان تعریف کرد. خیلی هم اصرار داشت موقع برگشت حتما به آنجا سر بزنیم. قبل از اذان صبح رسیدیم مرز چذابه. ماشین را گذاشتیم توی پارکینگ و رفتیم وضو گرفتیم. از گیت بازرسی که رد شدیم گوشه ای به نماز ایستاد. ماهم پشت سرش نماز را به جماعت خواندیم.

سر صبح و در آن شلوغی جمعیت ماشین کرایه پیدا نمیشد.مجبور شدیم بریزیم بالای تریلی هایی که آمده بودند زوار را جابه جا کنند. گرد و خاک بالای تریلی در برابر سردی هوا قابل اغماض بود. سرهایمان را توی هم فرو کرده بودیم. لک لک می لرزیدیم. محسن تسبیح ترتبش را دور انگشتانش می چرخاند و ذکر می گفت. نیم ساعتی گذشن. سرش را آورد نزدیکم و گفت:((چقدر همه ساکتن!)) گفتم:((خب تو یه چیزی بخون.)) نا امیدی خفیفی دوید توی چشمانش و گفت:((یه وقت دیدی همراهی مون نکردن.)) گفتم:((امتحانش ضرر نداره.)) انگار از قبل پیش بینی کرده بود. دفترچه ای از جیبش بیرون آورد. از روی همان مداحی ها شروع کرد به خواندنک م کم بقیه هم جمع شدند عقب تریلی و سینه زدند و نوحه را تکرار کردند.

از تریلی که پیاده شدیم یک ون گرفتیم که ببردمان نجف. سریع رفت نشست جلو کنار دست راننده. دست و پا شکسته با راننده عربی حرف زد و کرایه را طی کرد. زود باهاش پسرخاله شد و گوشی اش را وصل کرد به ظبت ماشین. عشق کرده بود که میتواند تا خود نجف مداحی نریمانی گوش کند.راننده که متوجه نمیشد، ولی با شور مداحی گاز میدادو می رفت. به محسن گفتم :((قطع کن تامارو به کشتن نداده!)) وقتی پیاده شدیم ده هزار تومان اضافه به راننده داد که مدیونش نباشیم. گفت:(( شاید زبونش رو درست متوجه نشده باشیم.))

ساعت ده شب رسیدیم نزیدیک حرم. همه هم دفعه اولمان بود می رفتیم زیارت اربعین. اصلا راه و چاه نمی دانستیم. مستقیم رفتیم سمت حرم. بچه ها گفتند:((شام هم نخوردیم چه کنیم؟)) محسن دستی کشید به ریش پرپشتش و گفت :(( خدا بزرگه خودش جور میشه.)) ورودی حرم که رسیدیم گفت:((من میشینم پای کوله ها و کفش ها شما برید زیارت و بیاید بعد من میرم.))تنهایی ایستاد پای وسایل. وقتی از زیارت برگشتیم بوی قورمه سبزی خورد زیر دماغمان. یکی با نایلونی پر از بسته های غذا آمد طرفمان. محسن با چهل من خنده گفت:((اینم غذا! دیگه چی می خواید؟))

جایی برای خواب پیدا نکردیم رفتیم داخل صحن حضرت زهرا(س).وسط آن شلوغی همه کیپ تا کیپ خوابیده بودند هر کدام یک وجب جا پیدا کردیم. دم صبح که بیدارمان کردند دیدم محسن پتویش را انداخته است روی من.

وقتی افتادیم در مسیر پیاده روی به سمت کربلا از همان ابتدا شروع کرد به خواندن دعای عهد. فراز به فراز می خواند که ماهم تکرار کنیم. چقد روی پرچمش حساس بود که همه جا روی کوله اش نصب باشد.

ساعت به ساعت دفترچه مداحی اش را بیرون می آور و میخواند. سه چهارتایی باهم سینه میزدیم و میرفتیم. هرموقع جایی می نشستیم تا نفسی تازه کنیم، تند تند خاطرات سفر را در دفترچه زرد رنگش ثبت می کرد. شب ها هم می گفت حلقه بزنیم و باهم سوره ی واقعه بخوانی. با اینکه زیاد اهل شکم نبود نمی توانست از موکب هایی که فلافل میدادند دل بکند.

غروب روز سوم رسیدیم کربلا. گنبد حضرت ابوالفضل(ع) را که دیدم اشکمان جاری شد. محسن شروع کرد به خواندن زیارت نامه ی حضرت ابوالفضل(ع).

قرار شد موکبی را پیدا کنیم برای اسکان بعد برویم زیارت. جوانی ایرانی که دید داریم سرگردان میچرخیم پرسید:((دنبال موکب می گردید؟)) با خوشحالی گفتیم:((بله.)) از روی کارتی کروکی موکب صاحب الزمان(ع) جهرم را به ما نشان داد. محسن با دورببین گوشی اش از آن عکس گرفت. پرسان پرسان آنجارا پیدا کردیم. ظرفیت موکب تکمیل بود ولی راه مان دادند. بعد از شام بچه ها بلند شدند بروند حمام. محسن گفت:((نه اگه با همین گرد و غبار توی راه بریم زیارت بهتره!))

فردایش مریض شد:سرماخوردگی و تب و لرز شدید. یک روز کامل توی موکب از زیر پتو بیرون نیامد. ما برایش سوپ می گرفتیم و می آوردیم. آخر شب که روی پا شد. تک و تنها رفت حرم و برگشت . با بچه ها داشتیم برنامه برگشت را میچیدیم. پیشنهاد داد حتما شب جمعه را بمانیم. میگفت:((این همه راه کوبیدیم اودمدیم کربلا حیفه شب زیارتی آقا از دستمون بره.))با این حرفش دل همه را راضی کرد. می خواستیم شب جمعه با هم برویم زیارت. مارا قال گذاشت. خودش تنهایی رفت گوشه ی دنجی پیدا کرد برای زیارت. درحرم هرچه گشتیم پیدایش نکردیم. صبح که به موکب برگشتیم سر ساعتی که قرار مان بود رسید با یک عالمه مهر و تسبیح تربت که برای سوغاتی خریده بود.   


برگرفته از کتاب سربلند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.