معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

خاطره از شهید ابراهیم هادی به روایت دوستان شهید


    
 بسم الله الرحمن الرحیم

باران شدیدی در تهران باریده بود. خیابان۱۷شهریور را آب گرفته بود.چند پیرمردمی خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند.همان موقع ابراهیم از راه رسید. پاچه شلوار را بالازد. با کول کردن پیرمردها، آن هارا به طرف دیگر خیابان برد.

ابراهیم از این کار ها زیاد انجام می داد. هدفی هم جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصا زمانی که خیلی بین بچه ها مطرح بود!

★★★

همراه ابراهیم راه میرفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم جلوی یک کوچه. بچه ها مشغول فوتبال بودند. به محض عبورما پسر بچه ای محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقیم به صورت ابراهیم خورد. ابراهیم از درد روی زمین نشست. صورت ابراهیم سرخ سرخ شده بود. خیلی عصبانی شدم . به سمت بچه ها نگاه کردم. همه درحال فراربودند تا ازما کتک نخورند.

ابراهیم همینطور که نشسته بود دست کرد توی ساک خودش. پلاستیک گردو را برداشت و داد زد:بچه ها کجا رفتید؟! بیایید گردو هارو بردارید!بعد هم پلاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم. توی راه با تعجب گفتم؛داش ابرام این چه کاری بود!؟

گفت : بنده های خدا ترسیده بودند.  از قصد که نزدند.بعد به بحث قبلی برگشت  و موضوع را عوض کرد!اما من میدانستم انسان های بزرگ در زندگی شان این گونه عمل می کنند.

★★★

در باشگاه کشتی بودیم .آماده می شدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بی مقدمه گفت: ابرام جون، تیپ و هیکلت خیلی جالب شده!توراه ک میومدی دوتا دختر پشت سرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف می زدند!بعد ادامه داد:شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی.کاملا مشخصه ورزشکاری!به ابراهیم نگاه کردم.رفته بود تو فکر. ناراحت شد! انگار توقع چنین حرفی را نداشت.

جلسه بعد رفتم برای ورزش.تا ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت! پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی لباس هارا داخل کیسه پلاستیکی ریخته بود! از آن روز به بعد اینگونه به باشگاه می آمد!

بچه ها یم گفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه می یایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعدهم لباس تنگ بپوشیم. اما تو با این هیکل قشنگ و روفرم، آخه این چه لباس هاییه که می پوشی؟!

ابراهیم به حرف آنها اهمیت نمی داد. به دوستانش هم توصیه می کرد که: اگر ورزش برای خدا باشد، می شه عبادت. اما اگه به هر نیست دیگه ای باشه ضرر می کنین.

مدتی بعد توی زمین چمن مشغول فوتبال بودم. یکدفعه دیدم ابراهیم درکنار سکو ایستاده. سریع رفتم به سراغش. سلام کردم و گفتم: چه عجب، این طرف ها اومدی؟! مجله ای دستش بود. آورد بالا و گفت: عکست رو چاپ کردن! از خوشحالی داشتم بال در می آوردم جلوتر رفتم و خواستم محله را از دستش بگیرم. دستش را کشید عقب و گفت: یه شرط داره!

گفتم : هرچی باشه قبوله. دوباره گفت: هرچی بگم قبول می کنی؟ گفتم: آره بابا قبول. مجله را به من داد. داخل صفحه وسط عکس قدی و بزرگی از من چاپ شده بود. درکنار آن نوشته بود:(( پدیده جدید فوتبال جوانان)) و کلی از من تعریف کرد بود. کنار سکو نشستم. دوباره متن صفحه را خواندم. حسابی مجله را ورق زدم. بعد سرم را بلند کردم و گفتم: دمت گرم ابرام جون خیلی خوشحالم کردی. راستی شرطت چی بود؟! آهسته گفت: هرچی باشه قبوله دیگه؟ گفتم: آره بابا بگو. کمی مکث کرد و گفت: دیگه دنبال فوتبال نرو!! خشکم زد. با چشمانی گرد شده و با تعجب گفتم: دیگه فوتبال بازی نکنم؟! یعنی چی، من تازه دارم مطرح میشم!! گفت: نه اینکه بازی نکنی، اما دنبال فوتبال حرفه ای نرو. گفتم: چرا؟! جلو آمد و مجله را از دستم گرفت. عکسم را به خودم نشان داد و گفت: این عکس رنگی رو ببین اینجا عکس تو با لباس و شورت ورزشیه. این مجله فقط دست من و تو نیست. دست همه مردم هست. خیلی از دختر ها ممکنه این رو دیده باشن یا ببینن. بعد ادامه داد: چون بچه مسجدی هستی دارم این حرف ها رو بهت میزنم. وگرنه کاری باهات نداشتم. تو برو اعتقادات رو قوی کن، بعد دنبال ورزش حرفه ای برو تا برات مشکلی پیش نیاد. بعد گفت: کار دارم. خداحافظی کرد و رفت.

من جا خوردم. نشستم و کلی به حرف های ابراهیم فکر کردم. از آدمی که همیشه شوخی میکرد و حرف های عوامنه میزد این حرف ها بعید بود.

هرچند بعد ها به سخن او رسیدم. زمانی که میدیدم بعضی از بچه های مسجدی و نماز خوان که اعتقادات محکمی نداشتند به دنبال ورزش حرفه ای رفتند و به مرور به خاطر جو زدگی و... حتی نمازشان را هم ترک کردند!


برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم جلد اول

                                                                                                                         

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.