بسم الله الرحمن الرحیم
- مطمئنم هیچکس نمیتونه رودست کدبانوی خونه ی من بلند شه؛ خیالت راحت.
از دیشب تا حالا هزار بار به این حرفش فکر کرده ام. از وقتی با او ازدواج کرده ام بیشتر از انگشت های یک دستم از این قبیل تعریف ها به زبان نیاورده.
فقط اگر از چیزی دلش خیلی قرص باشد ممکن است چنین حرفی بزند؛ آن هم با این لحن خیلی قاطع و مهربان. هروقت یادم می آید، از ذوق اشک توی چشم هایم جمع می شود. خیلی بد است که اینقدر حساس باشم، مثل ندید بدید ها. مثل کسی شده ام که مدت ها صبر کرده و ناگهان و بی مقدمه در یک جمله ی کوتاه انتظارش به وقوع پیوستهاست؛ نه توضیحی، نه مکثی، نه ادامه ای، همین. فقط یک خاطره ی شیرین می ماند. حق دارم یا نباید این قدر برایم مهم باشد؟ باید به خودم اعتماد داشته باشم؛ باید خودم برای خودم مهم باشم. نباید اینقدر وابسته ی تعریف او باشم... اما نمی توانم.
دوباره به حرفش فکر می کنم:((کدبانوی خونه ی من)). ((هیچ کس نمی تونه))! به ساعت نگاه می کنم. سارا کم کم باید پیدایش شود. همه چیز را وارسی می کنم. خورشتم آماده است. همه جا از تمیزی برق میزند.از کاهوی شسته ی توی سبد آب می چکد.چیزی پیدا نمی کنم که کدبانو گریم را زیر سوال ببرد. به فهرست کارهایم دوباره نگاه می کنم. سارا نیامد. حتم دارم ته چین درست کرده، به هر حال اوهم میخواهد از تمام توانش استفاده کند. بی انصافی نکنم، ته چین هایش خیلی خاص است. اما خورشت من باید روی دست ته چین اش را بیاورد. می آورد، وقتی آقا رامین از خورشتم تعریف کند، می توانم تصور کنم سعید چه حسی دارد.
زنگ در، همراه با بوی ته چین توی آپارتمان می پیچد. سارا قابلمه اش را کنار اجاق می گذارد. خوشحال است. هردویمان میدانیم مثل یک شوخی است؛ شبیه یک بازی. ماجرا از ماموریت رفتن های مردها شروع شد. بار اول من برای سعید کوفته گذاشته بودم با ترشی، سارا هم برای آقا رامین ماکارونی. سعید می گفت، به ماکارونی های رامین لب نتوانسته بزند عوضش رامین عاش ترشی آلبالو های من شده. بار دوم من کتلت گذاشتم با سبزی و گوجه فرنگی و خیارشود، سارا ته چین. سعید می گفت:
- ته چین سارا خانم مثل رستوران ها شده بود اما خشک بود هیچ مخلفاتی نداشت.
بار سوم من برنج و قرمه سبزی گذاشتم با ماست و سارا چلومرغ. سعید می گفت:
-سارا خانم فقط ته چین هاش خوب میشه. رامین خورشت های تورا خورد نزدیک بود انگشتانش را هم باآنها بخورد.
سارا فردایش زنگ زد گفت:
- چی کار کردی دختر؟ رامین میگه تاحالا قرمه سبزی به این خوشمزگی نخورده بودم.
حرف دستپخت خانم ها شد نقل محفل آقایان. بعد هم قرار گذاشتند دوشب هرکدام یک نوع غذا درست کنیم و به این بهانه دور هم جمع شویم. امشب شب اول است.سارا را خوب میشناسم. اهل تزیین سفره و تدارک مخلفات نیست؛ غذارا خشک و خالی می گذارد توی سفره. حوصله اش را ندارد یا بلد نیست نمیدانم اما سلیقه به خرج نمی دهد.برعکس آقا رامین که خیلی روی دورچین غذا حساس است. شاید سعید به همین تفاوت ما می گوید کدبانوگری! هرچه هست، می خواهم امشب سنگ تمام بگذارم. انواع شور، ترشی، دسر و مخلفات را کنار غذا آماده کرده ام؛ کاری که سارا عمرا نمی تواند بکند.
نشسته است روبه رویم چای مو خورد. چند شکوفه ی ریز انداخته ام توی قندان. دارد زیر چشمی نگاهشان می کندو شیشه های ترشی را می گذارم روی میز. آلبالو، مخلوط، لیته، فلفل، بادمجان و... میخندد و می گوید:
- چه خبره؟
می گویم: قشنگ میشه رنگاوارنگ باشه.
- آلبالو هاشو بیار ببینم چیه. رامین منو کشت از بس تعریف کرد.
با خوشحالی شیشه را با یک قاشق می گذارم جلویش. وقتی می خورد می گویدخیلی خوشمزه است، اما دیگر نمی خندد. احساس می کنم یاد چیزی افتاده است. مشغول درست کردن سالاد میشود. کاهو هارا روی تخته می گذارد تا خرد کند. می گویم:
- ولش کن اینطوری نمی خوام درست کنی.
میرود سر سس. ماشت را میریز توی ظرف. قاشق پر از مایونز را هم می خواهد به آن اضافه کند که صدایم بالا می رود.
- نه، نه ، نه. اینطوری نه؛ باید هرکدام را جدا جدا اول بزنی. نمیخواد زحمتی بکشی، سس را بذار خودم درست می کنم.
دست خودم نبود. یه دفعه بلند حرف زدم. قیافه اش می رود توی هم انگار خودش را به خنده می زند و می گوید:
- خرابش میکنم؟!
برا اینکه جدی نگیرد می خندم و میگویم:
-آره ممکنه.
می رود سر قابلمه ی ته چین اش شعله ی زیرش را کم میکند و مینشیند روی صندلی. توی فکر است. می گویم:
- سارا ته چین هایت را چطور درست میکنی؟
میگوید:((مثل همه))!
- نه جدی. بگو چی کار میکنی؟
- جدی می گم، کار خاصی نمی کنم ؛ همان طور که یک بار دیدم تو درست کردی.
- اما مال من قالبی در نیومده؟
چیزی نمی گوید. حق می دهم فوت کوزه گری اش را به من نگوید. زیاده روی کرده ام شاید. ناراحت شده. تقصیر این مرد هاست. مارا نداخته اند به جان هم. دارم به سارا به چشم یک رقیب نگاه می کنم تا به چشم مهمان.
برای اینکه ببخشدم جلویش سالاد را آن طور درست می کنم که می دانم بلد نیست. سس را هم مخصوصا می دهم دستش و می گویم که چه چیزی به آن اضافه کند.
زیتون و سبزی و ماست و شور را قبلا آماده کرده ام. با ژله و کردم کارامل و سالاد ماکارونی را ه می گذارم بیرون. وقتی میبیند با لحن سردی می گوید:
- آقا را مین اینا رو ببینه خیلی خوشش می آید . کار من را زیاد کردی مرجان!
توی نگاهش غصه میبینم. یک لحظه انگار همه ی شوخی ها جدی می شود. جلوی چشمم بازی ها کنار می روند. از خودم میپرسم کجایی؟ داری چه کار می کنی؟ مرد ها زنگ می زنند. سفره را نچیده ایم. یاد حرف دیشب سعید می افتم. شیرینی حرف سعید را می ذارم کنار تلخی نگاه سارا با خودم درگیر میشود.
سفره پهن شده است. توی سفره فقط دو نوع غذای خوشمزه است با سالادی که می گویم سارا درست کرده. سعید اشاره : بقیه اش کو؟ ترشی آلبالو ؟ دسرها؟
آرام می گویم: شروع کنید؛ همینه!
به سارا نگاه می کنم. با خوشحالی کفگیر را بر می دارد و می گوید:((بسم الله...))
"از کتاب ساکنان شهر بهشت"
خیلی خوب بود ممنونم.
ممنونم از اینکه وقت گذاشتین