معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

بیشتر تلاش کن...


  

 


بسم الله الرحمن الرحیم 

عملیت والفجر8 تازه به پایان رسیده بود. پیکر های شهدا به ستاد معراج شهدای تهران منتقل شد. در بین شهدا شهیدی بود که پیکرش کاملا سالم بود. فقط ترکش بزرگی شبیه یک نعلبکی به سمت چپ سینه اش اصابت کرده و در کنار قلبش ایستاده بود.

هیچ مشخصاتی نداشت. نه پلاک، نه پلاک، نه کارت و نه...

به همراه این شهید برگه ای بود که نوشته بود: شهید گمنام

به چهره معصومانه او خیره شدم. آیا نمیشد کاری کرد؟ آیا کسی اورا نمی شناسد؟! داخل جیب های شهید را گشتم. اما هیچ مدرکی نبود.

نیمه های شب همان شهید را در خواب دیدم. به من نگاهی کرد و گفت: مادرم منتظرمن است. من را شناسایی کم. بیشتر تلاش کن!

صبح فردا با مشاهده پیکر شهید به یاد خواب گذشته افتادم. یعنی این خواب چه معنی میدهد! نکند چون زیاد به فکر او بودم این خواب را دیده ام! پیراهن غرق در خون شهید را از بدنش خارج کردیم. با آب و صابون آن را شستم. شاید اسمش را روی پیراهنش نوشته باشد اما نبود. دوباره به خوابم آمد. همان جمله تکرار شد؛ بیشتر تلاش کن!

چند روز بعد پیکر شهید را از سرد خانه خارج کردیم. با آب گرم بدنش را  شستم . شاید بر روی بدنش نامش را نوشته باشد. اما باز هم خبری از مشخصات او نبود. چند روزی بود که همه فکرم را مشغول کرده بود. یعنی چطور می توان اورا شناسایی کرد. دوباره به خوابم آمد. همان جمله: بیشتر تلاش کن! 

کم کم در فکر رفته بودم که نکند من را سر کار... . اینبار پیکر شهید را از سردخانه خارج کردم. با توکل برخدا و توسل به معصومین شروع به وارسی کردم. هرکاری به فکرم می رسید کردم اما نتیجه ای نگرفتم. یکدفعه نگاهم به زخم روی سینه اش افتاد! وقتی بدنش را شستیم. زخم سینه او باز شده بود. ترکش بزرگی که دنده های اورا خرد کرده بود می دیدم.

دستم را داخل محل زخم فرو بردم. ترکش را با دستم لمس کردم. بعد هم آهسته آن را خارج کردم. آنچه میدیدم باور کردنی نبود. تلاشها نتیجه داد. این شهید دیگر گمنام نبود! پلاک شهید به همراه ترکش به داخل سینه رفته بود. گوشه پلاک به ترکش چسبیده بود. اما صحیح و سالم و خوانا بودو روز بعد این شهید شناسایی شد. از بسیجیان شهر کرج بود. برای تشییع و تدفین او را راهی کرج کردیم.


راوی:حمید داود آبادی

از کتاب: شهید گمنام





نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.