بسم الله الرحمن الرحیم
میان سکوت شکننده ی هورحمید جلو دسته، لایه لایه تاریکی را می شکافت و پیش می رفت. گاه صدای ترق و تروق مفاصلش را می شنید. حالی داشت بین شادی، اضطراب یا دلشوره ای شیرین.
ایستاد. صدای هن هن نفس هایش تند تند خورد زیر گوشش. برگشت و نگاه انداخت پشت سر؛ بقیه یکی یکی از راه رسیدند. خستگی جار میزد توی تنشان؛ پارو زدن و بعد راهپیمایی طولانی نفسشان را گرفته بود. حمید قنداق کلاش را نشاند روی زمین مرطوب هور و لوله آن را تکیه داد به ران. بهرام، معاونش آخرین نفر بود که می آمد. خنده چاشنی لبش کرد و زد روی شانه ی حمید.
- خسته نباشی شازده دوماد!
- درمونده نباشی!
هرچه جلوتر رفت زمین نم و چسبنده تر شد. برق زد؛ هور با رنگ سبز روشن شد. صدای رعد وحشتناک هور را شکست. یک آن آسمان سوراخ شد و باران هل خورد پایین. حمید لوله ی اسلحه را پایین داد و کلاه بادگیر را کشید روی سر. صدای برخورد ترق و تروق باران روی کلاه ، پیچید توی گوشش. باران اریب می خورد توی صورتش. پلک هایش روی قرنیه افتاد...
حمید کف دستش را گذاشت بالای ابرو و کشید پایین؛ آب را گرفت و تکاند. باران با همان سرعت باریدن بند آمد. شب باران تبدیل شد به مه. مه سنگین، مثل خواب افتاد روی هور و همه چیز را در پرده ای خاکستری پوشاند. جای پا گذاشتند که زمین خشک بود. توقف کردند. بی سیم چی دوید و آمد کنار حمید؛ در حالی که دستی به آنتن بی سیم داشت، انگار عادت بود برایش. سرفه کرد. گوشی را طرف حمید گرفت.
- مقر شمارو می خواد!
- حالت خوب نیس!
- چیزی نیست یه سرما خوردگی جزئیه.
- مجبور نبودی بیای!
- بی خیال!
گوشی بی سیم را که گرفت. همه چیز از این رو با آن رو شد؛ گرومپ !گرومپ!خمپاره ها، تق! تق! گلوله ها، هل هله و فریادهایی که مبهم بود و بالاخره منورهایی که به آسمان رفت و تاریکی را شکست. صورت حمید باز شد و چشمانش برق زد.
- اینم عملیات! حالُ می مونه ماموریت ما.
بهرام افراد دسته را صدا زد. همه دور حمید حاقه زدند. نقشه را پهن کرد روی زمنی. بهرام با چراغ قوه ی قلمی، نور انداخت روی نقشه...
مه ذره ذره کم شد تا اثری از آن نماند . نه بادی وزید و نه ابری بود. هور هم رفته بود توی آرامش نسبی. همه ی دسته چشم دوخته بودند به پل. ماشین ایفایی ایستاده بود ، دو نگهبان مخالف جهت هم طول پل را پیمودند؛ به تیرهای آخر که رسیدند، برگشتند. صدای سرفه آمد. صدا یکدفعه خفیف شد و توی گلو گم شد. انگار جلو دهانش را گرفته بود. حمید به ساعت نگاه کرد. عقربه ی شب نما را که دید پلک هایش رام شدند و فرود آمدند روی قرنیه...
بادگیر را از تن درآورد و پیشانی بند را بست. نزدیک شدند و افراد دسته همدیگر را به آغوش کشیدند و بعد سه گروه شدند. گروهی باید تیربار هارا خفه می کردند. گروهی نگهبان هارا از پا در می آوردند و بالاخره حمید، بهرام، بی سیم چی و دو تک تیرانداز خود را می رساندند زیر پل. حمید شیشه ی کوچک عطری را از جیب درآورد... انگشتش را روی دهانه ی باریک شیشه گذاشت و آن را برگرداند. انگشتش که نم گرفت آن را مالید به ریش. صدای الله اکبر و تق و توق گلوله ها در هم به هوا رفت. از زمین کنده شدند و دویدند طرف پل...
ادامه دارد...
"از کتاب هزار و نه با تلخیص"