بسم الله الرحمن الرحیم
... به موازات حمید بی سیم چی نوجوان می دوید و سعی می کرد عقب نیفتد. دو سه گام عقب تر بهرام، دو نفر تک تیرانداز می دویدند. درآن لحظه به همه چیز فکر می کردند غیر از مرمی گداخته برنزی گلوله هایی که زوزه کشان هوای اطراف شان را می دریدند بلکه در تنشان فرو روند یا بدون اصابت به چیزی آن قدر توی هوا پیش روند تا سرد شوند و انگار تکه سنگی تالاپ ! سقوط کنند روی هور.
نزدیک پل رسیدند. حمید کف دستانش را روی کاسه زانو گذاشت. تند تند هوا را بلعید و بیرون داد. نفسش چاق شد. کنارش بهرام، دست به گلو داشت و بی سیم چی نوجوان با صدایی که از ته گلو در می آورد سعی کرد سینه اش را صاف کند.انگار راه گلویش بند آمده بود. وقتی چند گلوله کنار آنها توی خاک نشست ، بی اختیار خیز زدند روی زمین و سینه چسباندند به خاک. حمید حس کرد دلش می کوبد به زمین. دونفر تک تیر انداز برای تامین، همان جا ماندند و بقیه سرازیر شدند زیر پل. ماسه و خرده سنگ ها زیر پای حمید در می رفت و فرو میریخت. وقتی شیب را رد کرد صدای جریان آب خورد زیر گوشش. توی تاریکی شبحی از پایه های پل را دید؛ برگشت تا آن را نشان بهرام دهد که یک دفعه خشکش زد.
(( خدای من یعنی چه شده؟!)) همه جا مثل روز روشن شد. نور متحرک همه جا سر کشید. چشم هایش تاب مقاومت نداشتند. پلک هارا بست. دلهره و اضطراب دوید توی تنش. روشنایی آمد. تیراندازی قطع شد. سکوت همه جارا گرفت.
-بهرام همه چیز خراب شد.
- توکل کن خدا کریمه!
روشنای از نور افکن های استتار شده ی دشمن بود. تیراندازی از سر گرفته شد. تیربارها مثل تگرگ تیر ریختند. درگیری اطراف پل بود. کم کم از جای دیگر صدای تیراندازی پراکنده بلند شد. گویا افرادی از گروه اول و دوم مقاومت می کردند. استوانه ای از نور آمد، سرکشید زیر پل، بعد افتاد روی خاک.حمید اشاره کرد به نگهبان ها.
- وضعیت قرمزه. اون سهم تو. اون هم سهم من. از همین جا عروسی شروع میشه.
... صدای تیراندازی تا حدودی فرو نشست. صدای سرفه ی بی سیم چی بلند شد. بی سیم چی هول بی سیم از کول درآورد و کلاش حمید را گرفت.
- شما برید نگهبان ها بامن.
منتظر جواب حمید نشد. دراز کشید و سینه خیز رفت سمت نگهبان ها. حمید زد روی شانه ی بهرام.
- بجنب اون پایه مال تو، اونم سهم من. اگه باهم قیچی بشن کار تمومه.
حمید داخل آب شد. به پایه ی سیمانی پل رسید آب تا زانو بالا آمد. صدای کلاش بی سیم چی بلند شد. دست به کار شد. کوله پشتی را پایین آورد و مواد منفجره ((سی4)) را از داخلش بیرون آورد. مواد که آماده شد چسباند به پایه ی پل. چاشنی را میان انگشت نگه داشت.
ناگهان صدای تیراندازی قطع شد. حمید هول چاشنی را داخل خرج سی4 فرو کرد و از ته گلو صدارا دادبیرون.
- بهرام! کارت تموم شد؟
- ای، چیزی نمونده!
نور زرو افتاد پیش پایش روی سطح آب. سعی می کرد دور پایه بگردد تا پناه بگیرد اما عمق و جریان آب نگذاشت. نور بالا آمد و افتاد روی زانویش. چسبید به پایه. تیرباری غرید و غرید. گلوله پشت گلوله آمدو نشست داخل پایه سیمانی و ترکید. تریشه های سیمان به سر و صورت حمید خورد.
درد از ران به سرعت پخش شد توی تمام تنش. لب گزیرد. منتظر تیر بعدی شد. در ناباوری تیراندازی قطع شد و نور رهایش کرد.چفیه از گردن باز کرد و پیچید دور ران. انگار آب داشت اورا با خود می برد...
- حمید! حمید!
صدای بهرام بود.
- چیه؟
- حالت خوبه؟!
- بد نیستم. کارت تموم شد؟
- چیزی نمونده.
- بهرام کار که تموم شد تا نه می شمارم. باید دور بشی و با فندک الکتریکی کار روتموم کنی. حالیته؟
- پس تو چی؟!
- باز یکی به دو کردی.
وقتی صدای بهرام نیامد با تمام وجود فریاد زد.
- فهمیدی بهرام؟
بهرام بله ای گفت. حمید چاشنی را که آماده کرد شمرد:
- هزار و یک!
صدای بهرام غافلگیرش کرد.
- هزار و دو!
- کله خر! تو هنوز موندی؟
- هزار و سه!
فایده نداشت. التماس کرد:
- بهرام برو! تو رو به اون نون و نمکی که باهم خوردیم.
- هزار و چهار!
صدای بهرام شکسته و بغض آلود آمد. ادامه داد:
- بی معرفت. اینه رسم رفاقت؟
- هزار و پنج!
مجوز ماندش بود. فریاد زد:
- هزار و شش!
نور افتاد روی صورت حمید و بلافاصله صدای تیرآمد. ((آخ!)) شکمش سوخت. حس کرد چیزی در سینه اش لحظه لحظه بزرگ و بزرگتر میشود و به اطراف می خورد و نخاعض را با ارتعاشا منظم به لرزه در می آورد. برای لحظه ای ترس مثل دشنه ای در پشتش فرو آمد. خون از سینه و گلویش بالا آمد و داخل دهانش شد. شقیقه هایش با جریان خون اوج گرفت و زد.
کم کم تپش عصبی دوید به جانش. پلک هایش زد...
خون تو دهانش جمع شد. عق زد. سر و صدای عراقی ها هوا رفت. اخطار دادند برای تسلیم. توانش را جمع کرد. سبکی مرگ را حس کرد؛ میان مرز با شکوه خواب و واقعیت.
- هزار و هفت!
دو سر سیم را نزدیک آورد. بهرام پاسخ داد:
- هزار و هشت!
دو سه تیر جلویش داخل آب نشست. زیر لب زمزمه کرد. سرگرفت طرف آسمان: کمانه ماه را دید. نسیم خنکی از روی هور آمد و خورد به صورتش. هوای فرح بخش و تازه، انباشته از رطوبت. سردی دستش شدت پیدا کرد. بی حرکت شد. حس کرد روی بالش نرمی افتاده. در آن حال تنش، سبک و بی وزن با احساس لذت بخش.
- بهرام! دیدار به قیامت.
دوسر سیم را برد و نزدیک کرد به هم.
- هزار و نه!