بسم الرحمن الرحیم
خاطره ای از شهید مدافع حرم شهید محسن حججی از زبان حمید خلیلی مدیر موسسه شهید احمد کاظمی
بعد از ازدواج هر هفته پیامک میداد:(( با حاجی کاری نداری؟)) می پرسیدم :((کجایی؟)) می نوشت:(( اصفهان، با موتور، به سوی حاج احمد>)) می رسیدند سر خاک حاج احمد پیام می فرستادند.
گذاشتمش مسئول فرهنگی اردوی جهادی. آنجا دبه کرد که می خواهم بروم روستای ((وزوه)) وزوه چه خبر بود؟ خانم ها آنجا کار میکردند. گفتم:(( محسن! زشته جلوی بچه ها. پشت سرت حرف در میارن.)) گفت:(( نه می رم بر می گردم.)) تا دوروز فکر می کردم می رود به هوای خانمش. رفتم سر و گوشی آب دادم. دیدم نه، بچه هارا جمع کرده و نماز جماعت راه می اندازد. پیش من دستش رو شده بود. می دانستم همیشه لایی می کشد. بی سر و صدا دنبال جایی می گشت که کار روی زمین مانده باشد. می آمد شلوغ می کرد، کار که روتین شد همه را قال می گذاشت و می رفت سراغ کار بعدی. فتنه هم به پا می کرد. می دیدی سر آب بازی را باز کرده و در اوج شوخی غیبش زده.
کتاب مفاتیح الحیات که چاپ شد، راه افتاد بین مساجد. ماه رمضان همان روز اول شصت تا فروخته بود. می رفت مخ اما جماعت را می زد که اجازه بدهد بین دو نماز کتاب معرفی کند. با بچه ها در پوشش های مطالعاتی غوغا کردند. در شهر نجف آباد چهار هزار نسخه کتاب من زنده ام فروختند. خانمش هم آمده بود کمکش. برشی از کتاب من زنده ام را به حالت تئاتر اجرا می کردند در مدارس خیلی خوششان می آمد. این قدر فروختند که می گفتم:(( بسه بابا! الان همه شهر شده من زنده ام!)) تا جایی که خانم معصومه آباد نویسنده این کتاب را دعوت کردیم موسسه.
با کتاب های سلام بر ابراهیم، شاهرخ و طبیب، مانوس بود. به گمانم جرقه ی انتخاب عنوان ((جون خادم المهدی)) روی اتیکت لباس رزمش خواندن کتاب خادم ارباب کیست؟ بود.
بعد از اولین ماموریتش دیگر آن محسن قدیم نبود. پایش را کرده بود توی یک کفش برای اعزام مجدد. نوروز 96 با بروبچه های موسسه در گلزار شهدا قرار گذاشتیم. بعد از خوش و بش بچه ها خانمش گفت:(( محسن دیگر اهل زندگی کردن نیست و دوباره می خواهد برود سوریه.)) محسن را کشیدم کنار و بهش تشر زدم:(( تو دیگه زن و بچه داری! اگه نیتت خدمت به اسللام وانقلابه همینجا خیلی کار روی زمین مونده هست؛ حاج احد هم همین جا پرواز کرد...))
دوماه بعد با زن و بچه اش آمد قم. باز هم اصرار می کرد راهی برایش پیدا کنم که اعزام شود. پرسیدم:(( فکر می کنی دلیل اعزام نشدنت چیه؟)) زیاد صحبت کردیم تا رسیدیم به اینکه گره اصلی نارضایتی مادرش است. شب قدر از مشهد پیام داد:(( رضایت رو گرفتم.)) به یک ماه نکشید. از فرودگاه زنگ زد و گفت:(( شما آخرین نفری هستی که ازش خداحافظی می کنم حلالم کنید.)) جمله ی آخرش هنوز توی گوشم هست:(( ان شاءلله با خادمی خانم حضرت زیئب نشون میدم که نون حاج احمد رو حروم نکردم و خوب سربازی بودم براش.))
دوسه هفته بعد از سوریه تماس رفت. خیلی ناراحت بود. می گفت:((اینجا سرکارم گذاشتن، جنگی نیست، دعاکن بتونم برم خط مقدم.)) گفتم :(( محسن! شهید صیاد بالاشهر تهران شهادت اومد سراغش، دعا میکنم ان شاءلله شهادت سراغ تو هم بیاد.))
"از کتاب سربلند با کمی تلخیص"