معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

نمکی و دستیارش!_ طنز دفاع مقدس

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

همه را برق میگیرد مارار مادرزن ادیسون! عجب شانس خوشگلی! شانس نگو اقبال عمومی بگو. پنج ماه سمق بمک، انواع و اقسام راهپیمایی و کوهوردی و بشین و پاشو و بخیز و کوفت و مصیبت را پشت سربگذار که چه؟ میخواهی بروی در عملیات شرکت کنی. آن وقت درست یک ساعت پیش از حمله راست تو چشمانت نگاه کنند بروند روی منبر که:(( برادر همین که توانسته ای جبهه بیایی کلی برده ای. برای شرکت در حمله باید شرایطی داشته ابشی که متاسفانه شما ندارید. پس بهتر است مراقب چادر ها باشی تا دوستانت بروند و ان شاءلله صحیح و سلامت برگردند. مطمئن باش در جهاد آنان شریک می شوی!)) چه کشکی چه دوغی ثواب جهاد آن هم با نگهبانی چادر های خالی!والا آدم برود تو زیر زمین با سیم بکسل باد بادک هوا کند این طوری کنف نمیشود که من شدم. زدم به غربتی بازی. آلوچه آلوچه اشک ریختم و آن قدر پیامبران و ائمه و اجداد او را قسم دادم تا فرمانده حوصله اش سر رفت و آخر سر اسپری رنگ داد دستم و گفت:(( بیا این را بگیر. شما از حالا مسئول جمع اوری غنائم جنگی و تدارکاتی هستید.))

اگر شما چنین سمتی را شنیده اید من هم شنیده بودم . اما برای اینکه همین مسئولیت کشمشی را از دست ندهم اسپری را گرفتم و قاطی نیروهای عملیاتی شدم. بعد راه افتادم به پرس و جو که بفهمم باید چه کار کنم.

خمپاره و توپ یک ریز می بارید و زمین مثل ننوی بچه تکان می خورد. اعصابم پاک خط خطی بود. یک آدم در لباس نظامی با یک اسپری در نظر بگیرید آن هم درست تو شکم دشمن! مانده بودم معطل اگر زبانم لال یک موقع پند تا عراقی غول پیکر بریزند سرم و بخواهند دخلم را بیاورند چطوری از خودم دفاع کنم. رنگ تو صورت شان بپاشم؟ از طرف دیگر هوش وحواسم به این بود که یک موقع با دوست و آشنا روبه رو نشوم و آبرویم نرود.  

همین طور به شانس نازنینم لعنت می فرستادم که یکهو  یک موجود گنده از پشت خاک ریز پرید این طرف که من داشتم استراحت می کردم. کم مانده بود از ترس سکته کنم. اول فکر کردم خرس یا یک یوزپلنگ وحشی است! خوب که نگاه کردم دیدم یک قاطر خسته است. طفلکی انگار مرا با صاحبش اشتباه گرفت. چون جلو آمد و سرش را چسباند به سینه ام و شروع کرد به فوت فوت کردن. چه نفس هایی هم می کشید!

چند لحظه بعد یک رزمنده نفس نفس زنان از پشت خاک ریز سر و کله اش پیدا شد. تو دستش یک اسپری رنگ. فهمیدم چه خبر است. جلدی بلند شدم و روی شکم قاطر مادر مرده اسم لشکرمان را نوشتم. طرف فریاد زد:(( آهای عمو چی چی می کنی؟ اون قاطر ماست.))

به شکم قاطر اشاره کردمو رزمنده با کینه نگاهی بهم کرد و گفت:(( کوفتت بشه. یکی بهترش رو پیدا می کنم!)) خیال می کرد من میخواهم قاطر بیچاره را روی آتش بپزم و بخورم. حالا قاطر ولم نمیکرد. احتیاجی به طناب نبود. خودش پشت سرم می آمد. حسابی هم وارد بود. هرجا که صدای سوت توپ و خمپاره بلند می شد. سریع زانو می زدو می چسبید به زمین!

 هرچه سلاح و مهمات بی صاحب دیدم بار قاطر کردم. شاد و شنگول با هم می رفتیم و مهمات جمع می کردیم. ناغافل به یک خاکریز رسیدم که بچه های گردان مان بودند. تا مرا دیدند شروع کردند به سوت زدن و خندیدن و تیه بار من کردن. آقای نمکی خسته نباشی! ببینم دمپایی پاره و پوتین سوخته هم می خری؟ عراقی اسقاطی داری می خری؟داشتم از خجالت می مردم. فرمانده گردان جلو امد و گفت:(( خدا خیرت بده. چه به موقع رسیدی . ببینم نارنجک و گلوله داری؟)) فهمیدم چه کار کنم. سرتکان دادمو گفتم(( دارم اما به شما نمیدم)) فرمانده با حیرت گفت:(( یعنی چی؟))

- مگه نمیبینی نیرو هات مسخره ام میکنن؟ من به این ها مهمات بده نیستم!

فرمانده خندید و گفت:(( من نوکر خودت و همکارت هم هستم. کار مارو راه بنداز والله ثواب داره... سلامتی برادر نمکی و دستیارش صلوات!)) بچه ها صلوات گویان ریختند سر من و قاطر عزیزم! برگشتنی من سوار بود و قاطر نازنین چهار نعل به طرف عقب می تاخت. یک آر پی جی هم در دستانم بود. دوست داشتم تانک بزنم. یک تانک واقعی!

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.