معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

خاطره ای زیبا از شهید ابراهیم هادی

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

در ایام مجروحیت ابراهیم به دیدنش رفتم. بعد با موتور به منزل یکی از رفقا برای مراسم افطاری رفتیم. صاحبخانه از دوستان نزدیک ابراهیم بود. خیلی تعارف می کرد. ابراهیم هم که به تعارف احتیاج نداشت! خلاصه کم نگذاشت. تقریبا چیزی از سفره اتاق ما اضافه نیامد!

جعفر جنگروی از دوستان ما هم آنجا بود. بعد از افطار مرتب داخل اتاق مجاور میرفت و دوستانش را صدا می کرد. یکی یکی آنها را می آورد و می گفت:ابرام جون ایشون خیلی دوست داشت شمارا ببیندو...

ابراهیم که خیلی خورده بود و به خاطر مجروحیت، پایش درد می کرد، مجبور بود به احترام افراد بلند شود و روبوسی کند. جعفر هم پشت سرشان آرام و بی صدا می خندید. وقتی ابراهیم می نشست جعفر و نفر بعدی را می آورد! چندین بار این کار را تکرار کرد.

ابراهیم که خیلی اذیت شده بود با آرامش خاصی گفت: جعفرجون نوبت ماهم می رسه!

آخرشب می خواستیم برگردیم. ابراهیم سوار موتور من شد و گفت: سریع حرکت کن! جعفر هم سوار موتورخودش شد و دنبال ما راه افتاد. فاصله ما با جعفر زیاد شد رسیدیم به ایست و بازرسی!

من ایستادم. ابراهیم با صدای بلندگفت: برادر بیا اینجا! 

یکی از جوان های مسلح جلو آمد.

ابراهیم ادامه داد: دوست عزیز، بنده جانباز هستم و این آقای راننده هم از بچه های سپاه هستند. یک موتور دنبال ما داره میاد که...

بعد کمی مکث کرد و گفت:من چیزی نگم بهتره فقط خیلی مواظب باشید فکر کنم مسلحه!

بعد گفت: با اجازه و حرکت کردیم. کمی جلوتر رفتم  توی پیاده رو و ایستادم دوتایی داشتیم می خندیدیم. 

موتور جعفر رسید چهار نفر مسلح دور موتورش را گرفتند! بعد متوجه اسلحه کمری جعفر شدند! دیگر هرچه می گفت کسی اهمیت نمی دادو...

تقریبا نیم ساعت بعد مسئول گروه آمد و حاج جعفر را شناخت. کلی معذرت خواهی کرد و به بچه ها گفت: ایشون حاج جعفر جنگروی از فرماندهان لشگر سید الشهداء (ع) هستند.

بچه های گروه با خجالت از ایشان معذزت خواهی کردند. جعفر هم که خیلی عصبانی شده بود بدون اینکه حرفی بزند اسلحه اش را تحویل گرفت و سوار موتور شد و حرکت کرد.

کمی جلوتر که آمد ابراهیم را دید که  در پیاده رو ایستاده و شدید می خندد تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده.

ابراهیم جلو آمد حاج جعفر را بغل کرد و بوسید. اخم های حاج جعفر باز شد. اوهم خنده اش گرفت. خداراشکر با خنده همه چیز تمام شد.


"از کتاب سلام بر ابراهیم"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.