بسم الله الرحمن الرحیم
خاطره ای از شهید مرتضی حمزه دولابی از زبان هادی معماری
درسپاه حفاظت تهران فرمانده گردان بود. همکار هم بودیم. از برادر به من نزدیک تر بود. مدتی که گذشت بیشتر اورا شناختم. انسان فوق العاده ای بود. همه صفات اولیای الهی در او جمع شده بود. ایمان، تقوا، توسل، جوانمردی، حیا و...
روحیه او بسیار بالا بود. هرکس یکبار با او برخورد داشت شیفته اش میشد می شد. همیشه سخت ترین کارها را انجام می داد. از روز اول جنگ در همه صحنه ها حضور داشت. با پایان عملیات به تهران می آمد و فرمانده گردان حفاظت را ادامه می داد. قبل از عملیات خیبر در مسجد اورا دیدم. با اینکه همیشه چهره اش ملکوتی بود اما این بار فرق می کرد. دوباره صحبت از جبهه بود. اینکه عملیات دیگری در راه است. مرتضی گفت: تواین عملیات ما میریم کربلا!
ما هم که منظور اورا نمی فهمیدیم گفتیم: این بابا این چه حرفیه! معلوم نیست تواین عملیات راه کربلا باز بشه! اما دوباره او با قاطعیت گفت:ما میرویم کربلا
با اعزام او موافقت نمیشد. رفتیم دفتر سپاه حفاظت. با فرمانده صحبت کردیم. حرف زدن مرتضی عجیب بود. همه حس کرده بودند که مرغ روح مرتضی دیگر در این عالم نمی گنجد. بالاخره برگه اعزام را گرفت.
همانجا پشت در گفت: هادی، این آخرین اعزام من است. دیگر بر نمی گردم. یا زیارت است یا شهادت!
در منطقه همه اورا خوب می شناخنمد. قسمتی از کارشناسی منطقه مجنون به عهده او بود. قبل از عملیات مسئولیت گردان حضرت قاسم از لشگر 10 سیدالشهداء(ع) به او سپرده شد.
... حرکت نیروها آغاز شد. گردان مرتضی با هلی کوپتر راهی جزایر شد. او یک موتور تریل را با خودش آورد. این هم نشانه دقت عمل او بود. در جزایر هیچ خودرویی وجود نداشت. این موتور بهترین وسیله ارتباطی شده بود.
سه روز در منطقه حضور داشتیم. پاتکهای سنگین دشمن آغاز شد. در حالی که بیشتر لشگر ها مجبور به عقب نشینی شده بودند اما مرتضی و نیروهایش محکم و استوار مانده بودند. به همه بچه ها روحیه میداد. با او کسی احساس تنهایی نمی کرد.
مرتضی نیروهارا حرکت داد و جلو رفت. این کار او فشار عراق را بر لشگر های مجاور کم کرد. سه در جزایر مجنون بودیم. برای ما از کربلا میگفت. از صبر حضرت زینب (ع)و...
ظهر روزبعد مرتضی پرسید وقت اذان شده؟ بعد با خاک داخل کانال تیمم کرد. او مشغول نماز شد. آنقدر عاشقانه و خالصانه نماز خواند که اشک همه را جاری کرد. بی اختیار یاد ظهر عاشورا افتادیم. حلقه محاصره تنگ تر شده بود. همه گلوله های آر پی جی ما 16 عدد بود. بیست تانک عراقی به سمت کانال ما می آمدند. مرتضی مرتب جای خودر ا عوض می کرد و شلیک می کرد. من هم شمارش می کردم. شش تانک را منهدم نمود.
تانکها عقب رفتند. بچه ها روحیه گرفتند . اما این بار هلی کوپتر های عراقی آمدند! مرتضی همیشه می گفت: توکل به خدا فراموش نشود.
این بار هم با توکل بر خدا و با همان سلاح ساده مشغول شلیک شد. تقریبا هیچکس مثل او توان جنگیدن نداشت. همه خسته بودیم. باور کردنی نبود. یکی از گلوله ها درست به هدف اصابت کرد. هلی کوپتر در جا آتش گرفت! بقیه آنها هم فرار کردند.
شب از راه رسید. نام و پلاک شدای باقی مانده را به عقب فرستاد. مجروحین را هم با بقیه بچه ها راهی کرد. خودش آخرین نفر بود.
همان موقع تیر به پای او اصابت کرد. با این حال و با آن بدن قوی یکی از مجروحین را برداشت و به سمت ساحل هور حرکت کرد. در کنار ساحل بدنش از سرما میلرزید . خون زیادی از او رفته بود. همان لحظه گلوله تیربار دشمن به سینه اش اصابت نمود.
مرتضی همانجا کنار آب برزمین افتاد و روحش به سوی کربلا رفت...
"از کتاب شهید گمنام"