ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم الله الرحمن الرحیم
شبی که قرار بود فردایش اعزام شود، با هم به خانه ی پدرش رفتیم. می خواست به پدرش بگوید که کجا می رود. حال من اصلا خوب نبود. به مادرش گفت که قرار است برای ماموریتی دوماهه برود. وقتی داشت از پدرش خداحافظی می کرد، آرام در گوشش گفت:(( بابا، من دارم میرم سوریه. مواظب زهرا باش.)) پدرش خشکش زد و فقط نگاهش کرد. داشتیم می آ»دیم، مادرش به گریه افتاد و گفت:(( آخه ما چجوری دوماه از تو بی خبر باشیم؟))
از خانه ی آنها که بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم؛ زدم زیر گریه. با محسن رفتیم گلزار شهدا. محسن ابتدا رفت سر مزار شهدای مدافع حرم و با گلاب سنگ مزار آنها را شست. گریه هم میکرد. وقتی سر مزار شهدای گمنام رفتیم؛ گفت: شاید منم همنیجا دفن بشم. شاید یکی از همین شهدا باشم. شایدم چیزی ازم برنگرده.))
آن شب تا صبح کارم گریه بود. محسن سعی می کرد آرامم کند. آن قدر بی تاب بودم که محسن گفت:(( زهرا! می خوای نرم!)) با دستپاچگی گفتم:(( باشه، نرو!)) با خنده گفت:(( دیگه بی جنبه بازی درنیار>)) گفتم:(( دست خودم نیست. دلم داره از جا کنده میشه.)) با اینکه در ظاهر با رفتنش موافقت کرده بودم اما ته دلم راضی نبود.
با گریه ساکش را بستم. آرام و قرار نداشتم. دست آخر به سرم زد کلک بزنم. قرار بود محسن صبح زود برود. وقتی خوابید، موبایلش را که برای صبح تنظیم کرده بود، خاموش کردم. باتری ساعت های خانه را هم در آوردم. ساعت سه بود که خوابیدم؛ به امید اینکه محسن خواب بماند و همین مانع رفتنش بشود؛ اما او برای اذان صبح بیدار شد و کلک من هم نقش برآب شد. حسابی پکر شدم. رفتیم خانه ی پدرم و محسن آن جا از ما خداحافظی کرد.
وقتی از سوریه برگشت همان لحظه اولی که من را دید در آغوشم گرفت و با گریه گفت:(( زهرا! دعاکن قسمتم بشه دوباره برم.)) حسابی بی تاب شده بود؛ هم به دلیل اینکه دو نفر از دوستان صمیمی اش پویا ایزدی و موسی جمشیدیان جلوی چشمش به شهادت رسیده بودند و هم اینکه ناراحت بود چرا تا پای شهادت رفته ولی شهادت نصیبش نشده است...
"نقل از کتاب زیر تیغ"