معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

علمدار تخریب

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

روایتی از شهید علیرضا عاصمی

سال 41 در کاشمر به دنیا آمد. به شروع جنگ پا به میدان گذاشت. مین و مواد منفجره آشنای هر روزه ی او بود. فرماندهی یگان تخریب در چندین لشگر و سپس یگان تخریب قرارگاه کربلا به عهده او بود.

یکی از برزگترین حماسه آفرینی های او در عملیات بدر بود. آنجا که دشمن با تمام توان تصمیم به بازپس گیری منطقه داشت. تنها مسیر جاده ای به نام خندق بود. اطراف جاده را آب فرا گرفته بود. تانکهای دشمن بی امان شلیک می کردند. آنها از همان مسیر جلو می آمدند. باید کاری کرد. باید جاده بریده میشد!

دونفر از بچه های واحر تخریب با حجم زیادی از مواد منفجره از خاکریز جدا شدند. در زیر بارش گلوله های خمپاره خود را به محل مورد نظر رساندند. کار جاسازی مواد منفجره انجام شد. سیم رابط به چاشنی متصل شد. دنباله سیم در دست بچه های تخریب بود. آنها به ما می دویدند. ناگهان انفجار گلوله خمپاره هر دوی آنها را به سختی مجروح کرد. تنها یک نفر می توانست این ماموریت را به پایان برساند. همان که با سرعت به سمت آنها میدوید. مجروحین را عقب فرستاد. ادامه سیم را باخودش به داخل چاله مخصوص آورد. دسته انفجاری را کشید. لحظه ای صبر کرد. اما مواد منفجر نشد! سرش را از چاله بالا  آورد. حالا دیگر تانکها حسابی نزدیک شده اند. از چاله بیرون پرید!

به سمت محل استقرار مواد دوید. در راه محل پارگی سیم را پیدا کرد. آنها را متصل نمود و دوباره برگشت. باز هم دسته انفجاری عمل نکرد. ترکش خمپاره ها چندین جای دیگر سیم را پاره کرده بود.

فکری به ذهنش رسید. فتیله انفجاری را به نزدیک مواد برد. آ«جا فتیله را روشن کرد. بعد هم به سمت خاکریز بچه ها شروع به دویدن کرد. شمارش معکوس را شروع کردو لحظاتی بعد انفجار بسیار مهیبی رخ خواهد داد. در راه پایش میان سیم های خاردار گیر کردو هرچه تلاش کرد بی فایده بود.  خودش را روی زمین انداختو سرش را به میان دستانش فرو برد. انفجار بسیار مهیبی رخ داد. حفره ای در دل جاده ایجاد شده بود. اگر دو تانک را هم داخل آن می انداخت پر نمیشد.کمتر کسی فکر می کرد که این فرمانده شجاع زنده باشد.

علیرضا عاصمی آن روز یک عملیات را نجات داد. خدا خواست او زنده بماند. دی ماه 65 وقتی عراق با موشکهای جدید خود کرمانشاه را هدف قرار داده بود. برای خنثی کردن یک موشک عمل نکرده داخل گودال رفت. همه نیرو هارا از محل اصابت موشک دور کرد. گویی می دانست لحظه دیدار فرا رسیده. دقایقی بعد صدای انفجار مهیبی آمد. این انفجار علمدار تخریب را به آسمان فرستاد. او دیگر برنگشت. هیچ چیزی از بدن مادی او به جا نماند...


"از کتاب شهید گمنام"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.