ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم الله الرحمن الرحیم
روی برگه ای نوشتم:(( مسئول نظافت دفتر فرماندهی، محسن حججی)) و چسباندم به در دفتر و کنار عکس گرفتم. رفتم مرخصی. عکس افتاده بود دست بچه ها. وقتی برگشتم بهش گفتم :(( یه روزی می خوام بیام این عکس رو نشون خانمت بدم بگم فکر نکنین شوهرتون مسئولیت خاصی داشته!)) خندیدو گفت:(( دارم برات!)) توی این فرصت تلافی کرده بود. برگه ای چسبانده بود به دیوار:(( مسئول نظافت دفتر فرماندهی، گروهان یکم وظیفه، یوسف شیدایی)) و با اشاره به آن عکس گرفته بود.
وقتی می نشستیم به حرف زدن، بچه هارا جمع می کرد دور خودش و می گفت:(( بیایید ختم قرآن بذاریم.)) قرآن که تمام میشد، می گفتم :(( بچه ها! حالا وقت جوک گفتنه!)) غیظ میکرد. می گفت:(( من نمیام تو جمع شما، میرید تو حاشیه!)) به خاطر همین شوخی ها به من میگفت:(( بَد شیرازی!)) ولی قاطی بچه ها شطرنج زیاد بازی میکرد؛ خیلی هم حرفه ای.
عصر ها قرآن میخواند. برای نماز ظهر از بین منشی ها یکی باید توی اتاق می ماند. یکبار نشد قید نماز جماعت را بزند. برای همین هم به عنوان سرباز نمونه برای شرکت در نماز تشویقی گرفت. مدتی نیمه های شب می دیدم یکی آن آخر سالن ایستاده به نماز. حساس شدم. یک شب ساعت یکی و نیم رفتم سمتش. دیدم محسن با یک دست، قنوت گرفته و نماز شب می خواند.
"از کتاب سربلند"