معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

حماسه ای عاشقانه

  

بسم رب الشهداء و الصدیقین

دو نفر بیشتر نبودیم. من بودم و او. فقط میدانستم نامش حسن است. او آرپی جی می زد. من هم به او کمک میکردم. دل شیر داشت. از هیچ چیز نمی ترسید. در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم نه راه پس. حسن گفت: ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر. اگر اسیر شدیم تو هیچکاره ای من همه چیز را به عهده میگیرم.

از موضع استتار عراقی ها استفاده میکرد. یکی یکی تانک هایشان را می زد. وحشت عجیبی در دل عراقی ها ایجاد شده بود. ساعتی بعد گلوله هایمان تمام شد. یکدفعه کار عجیبی کرد. دوید به سمت یک تانک نیم سوخته عراقی! رفت روی تانک و با تیربار تانک ستون فقرات آن هارا به رگبار بست! تعداد زیادی را روی زمین ریخت و برگشت.

غروب بود که هر دوی ما را جدا جدا اسیر گرفتند. من خودم را آشپز معرفی کردم. افسر عراقی به حسن گفت: فامیلی ت چیه؟

گفت: خمینی! پرسید نام پدر: گفت: خمینی، نام جد؟ دوباره گفت: خمینی

حسن را می شناختند، میدانستند چه بلایی به سرشان آورده. در مقابل دیدگان ما او را به ستون پل بستند. با صدای بلند شهادتین را گفت. بعد هم از نزدیک او را با آر پی جی هدف قرار دادند. حسن در عشق خدا می سوخت. بعثی ها هم سوختند؛ از آتشی که حسن به جگرشان زده بود.


"از کتاب شهید گمنام"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.