بسم رب الشهداء و الصدیقین
قبل از عملیات رمضان بود. فرماندهی سپاه در منطقه تشکیل جلسه داد . در انجا اعلام شد که عراق به تانکهای پیشرفته ای به نام تی 72 مجهز شده. هر لحظه ممکن است با این تانکها به مواضع ما حمله کند.
از طرفی این تانکها که گلوله آر پی جی روی ان اثر ندارد مانع پیروزی عملیات رمضان خواهد شد. لذا باید نیرو های ما حمله کرده و طی یک عملیات ایذایی با از بین بردن آن تانکها برگردند.
سه گردان برای این کار انتخاب شد. حاج عبدالحسین فرمانده یکی از گردان ها بود. همه کار ها انجام شد. شناسایی، تجهیز و...
شب وقتی نیرو ها جلو رفتند یک گردان مسیر را اشتباه رفت. فرمانده گردان دوم هم روی مین رفت. لذا هر دو گردان برگشتند. تنها گردانی که حرکت خود را ادامه داد گردان حاجی بود.
وسط دشت در حال حرکت به سوی خاکریز دشمن بودیم. فاصله ما با دشمن خیلی کم بود. یکدفعه یک منور بالای سرما روشن شد. همه ستون روی زمین خوابید. عراقی ها مارار دیده بودند. با تمام توان آتش می ریختند.
حاجی گفته بود کسی شلیک نکند. خاک منطقه کوشک رملی و بسیار نرم بود. خیلی ها توی خاک فرو رفته بودند. دشمن برای چند دقیقه شدید آتش میریخت. دقایقی بعد صدای تیر اندازی دشمن کن شد. آنها فکر کردند نیرو های گشتی بوده و از بین رفته اند. به حاجی گفتم: برگردیم عقب؟ اما حاجی سرش را گذاشته بود روی زمین. انگار تو این عالم نبود. سینه خیز تا انتهای ستون رفتم و برگشتم. ما فقط تعداد کمی شهید داده بودیم. لحظاتی بعد حاجی دستوری داد که هیچکس فکر آن را نمی کرد!
گفت: برو سر ستون از آنجا بیست و پنج قدم به سمت راست برو! بعد هم چهل قدم به سمت خاکریز دشمن حرکت کن!!
گفتم : حاجی چی میگی؟ الان دشمن آماده ست. چند تا از بچه های ما شهید شدند. اما حاجی دوباره همان حرف قبلی را تکرار کرد.
با نگرانی به سمت جلو رفتم. به سر ستون رسیدم. دقیقا بیست و پنج قدم به سمت راست رفتم. در آنجا نشانه ای گذاشتم و به سمت دشمن حرکت کردم.چهل قدم که تمام شد. دیدم خود عبد الحسین با چند آر پی جی زن جلو آمدند.
حاجی گفت: به سمت رو به رو آماد شلیک باشید. هوا اینقدر تاریک بود که نمی دانستیم آنجا چه خبر است. با فریاد الله اکبر حاجی همه شلیک کردند. در مقابل ما نفربر و سنگر فرماندهی عراقی ها در آتش می سوخت!
بعد هم وارد خاکریز دشمن شدیم. بچه ها حمله کردند. نیرو های دشمن هم فرار.
آن شب دو گردان زرهی دشمن شامل تانکهای تی 72 را نابود کردیم. هوا هنوز روشن نشده بود که برگشتیم.
صبح فردا دوباره به سمت خاکریز دشمن رفتم. رسیدم به همانجایی که حاجی دستور حرکت داد. خوب به اطراف نگاه کردم. در میان میدان مین و موانع دشمن فقط یک مسیر عبور وجود داشت. وقتی 25 قدم به سمت راست می رفتیم به یک معبر می رسیدیم. چهل قدم که جلو می رفتیم به نزدیکی خاکریز دشمن و به نفربر فرماندهی میرسیدیم!!
خیلی عجیب بود. با تعجب به اطراف نگاه کردم. یعنی حاجی از کجا میدانست. چه کسی به او گفته بود از این مسیر برود؟!
برگشتم پیش حاجی. با تعجب پرسیدم: مسیر را از کجا میدانستی؟!
جواب درستی نداد. گفتم تا جواب ندی از اینجا نمیرم. وقتی اصرار من را دید اشک در چشمانش حلقه زد. بعد گفت: دیشب در آن شرایط سخت که حرف از بازگشت بود سرم را روی خاکها گذاشتم. از همه جا قطع امید کردم. فقط توسل داشتم به وجود مقدس حضرت زهرا (س)
همینطور که در حال خودم بودم یکدفعه صدای خانمی را شنیدم که گفت: فرمانده!
بعد فرمودند: اینطور وقت ها که به ما متوسل می شوید ما هم از شما دستگیری می کنیم. بعد همان حرف هایی را زدند که به تو گفتم. برو راست برو جلو و...
بعد در حالی که صورتش خیس از اشک بود گفت: اما راضی نیستم که حالا چیزی از این مسئله بگویی بگذار برای آیندگان!
روز بعد خبرنگاران و چند نفر از فرماندهان سپاه به سراغ حاج عبد الحسین برونسی آمدند. خبر عملیات موفق بچه ها حتی به پشت جبهه هم رسیده بود. اما حاجی خیلی محکم می گفت: ما هیچکاره بودیم. این نتیجه کار بسیجی ها و فرمانده اصلی آنهاست. این که ما با کمترین تلفات پیروز شدیم امداد غیبی خداست.
از کتاب "شهید گمنام"
سلام
ما واقعا هرچی که داریم مدییون شهدا هستیم.
این امنیتی که ماداریم خون های زیادی بابتش ریخته شده.
و از شما ممنونم که یادآور تاریخ مردان و زنان دلیر این سرزمین هستید.
پایدار باشید.