معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

آتش به اختیار

بسم رب الشهداء...

  

صبح زود دوربین و قطب نما را برداشتم و سوار موتور شدم. خودم را به دیدگاه شهید مومنی رساندم. بچه ها مشغول صبحانه بودند. سر سفره همه بودند بجز برادر مهدوی!

پرسیدم: مهدوی کجاست؟ یکی از بچه ها گفت: دیشب نوبت من بود. اما حالم خوب نبود. مهدوی به جای من رفت دیده بانی.

همان موقع مهدوی از در وارد شد و سر سفره نشست. بعد از صبحانه گفتم: مهدوی جان تو بمان خسته ای. یکی  دیگه از بچه ها را به جای تو میبرم.

گفت: خسته که نیستم هیچ خیلی هم سرحالم.

به دید گاه مستقیم در کنار کانال ماهی شلمچه رسیدیم. مهدوی از کنار خط شروع به دیدبانی کرد.

یک بریدگی را به او نشان دادم. گفتم اینجا رو با چند آتشبار ثبت کن. دشمن اگه بخواد بیاد جلو از اینجا میاد.

بعد هم تنهایش گذاشتم. کار من تا عصر طول کشید. غروب هم به مقر برگشتم. سکوت عجیبی در منطقه بود.

ساعت 5 بامداد با صدای چندین انفجار از خواب پریدم.

با بی سیم به همه دیدگاه ها تماس گرفتم. همه گفتند دشمن تحرک خاصی ندارد فقط آتش میریزد.اما برادر مهدوی پاسخ نداد... 

با موتور راه افتادم جاده زیر آتش شدید دشمن بود. چندیدن دیدگاه را سرکشی کردم . اما دیدگاه برادر مهدوی جلو بود. آتش هم سنگین. نمیشد به آنجا رفت.

یکبار دیگر تماس گرفتم اماجواب نداد.

دوباره برگشتم به مقر خیلی ناراحت بودم. بی سیم چی را صدا زدم گفتم تلاش کن با مهدوی تماس بگیری. بی سیم چی مات و مبهوت نگاهم میکرد.

خسته بودم و عصبانی. گفتم: مگه با تو نیستم تماس بگیر ببین اونجا چخبره؟!

یکی از بچه های مقر دستم را گرفت و کنار کشید. نفس عمیقی کشید و گفت: ساعتی پیش مهدوی تماس گرفت. چند موقعیت را اعلام کرد و گفت: این مشخصات رو با آتش سنگین بزنید. دشمن خط ما رو شکسته. من هم  می خوام بی سیم رو منهدم کنم.

این آخرین پیام او بود. ما اون مشخصات رو زدیم. بعد فهمیدیم مشخصاتی که او داده بود محل حضور خودش در همان خاکریز خط مقدم بود!! با اینکار او جلوی پیروی بیشتر عراقی ها گرفته شد.

تا این زمان هیچ خبری از دیدبان شجاع محمد رضا مهدوی نداریم. او هم مزد اخلاص و تقوایش را گرفت و به قافله شهدای گمنام پیوست...


"از کتاب شهید گمنام"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.