ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم ربی...
گفتم من که راه نمیدانم... چاه نمیدانم...
خودت رهنمایم باش....
گفت مگر راه رستگاری نمی خواهی...
گفتم چرا
گفت دنیای تو پر از ستارگانی ست که مسیر را حتی در تاریکی شب های بی مهتاب نیز چنان روزی روشن ساخته اند...
گفتم کدام ستارگان را میگویی...؟
گفت مگر راهی نمیخواهی که از پایان خوش آن مطمئن و به رضایت من در اآن دلت قرص باشد...؟
گفتم چرا
گفت مگر پایان راه آنان که برای من خالص شدند را ندیده ای...؟
همانانی که
" مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا"
تو به چشم خود دیدی رستگاری آنان را و باز هم میگویی راه نمیدانی...؟
تو خود دیدی که من آن هارا چه عزت دادم و به راستی که همه عزت نزد من است
پس درنگت برای چه است؟
گفتم من عهد شکسته ام...
نه یکبار...
گفت میدانم
اما مگر خودنگفتم که هر لحظه منتظر آمدنت هستم
تو فکر میکنی من تورا فراموش کرده ام
اما
در حقیقت این تویی که هر چیزکوچکی از دنیا تورا از یاد من باز میدارد
اما آیا با این همه
وقتی صدایم زدی جوابت را ندادم...؟
نعمت هایم را دریغ کردم...؟
روی برگرداندم...؟
پس بدان و به این یقین کن
که من، خالق تو
تو را بیش از هر کس و هرچیزی دوست دارم
و تنها خوبی و عاقب خوش برایت می خواهم
و بدان تنها من هستم که همییییییشه دوستت خواهم داشت.
م.ف