ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم رب الشهداء
با شاهرخ رفتیم برای پاکسازی. عراقی ها از یکی از روستاها عقب نشینی کرده بودند. وارد روستا شدیم کسی آنجا نبود. من کنار دیوار نشسته بودم. یکدفعه دیدم یک سرباز عراقی خیلی بیخیال به سمت ما می آید!
سریع پشت دیوار مخفی شدم. یکدفعه شاهرخ لگدی بر در زد. بعد هم فریاد زد:وایسا!!
سرباز عراقی از ترس اسلحه اش را را روی زمین انداخت و فرار کرد. ما هم به دنبال او دویدیم. شاهرخ کمی جلوتر او را گرفت. سرباز عراقی که خیلی ترسیده بود داد زد: من رو نخور!!
من که کمی عربی بلد بودم جلو رفتم و با تعجب گفتم: من رو نخور! یعنی چی؟!
سرباز گفت: فرمانده ما عکس این آقا را به ما نشان داده گفته: او آدم خوار است!
شاهرخ خیلی خندید. بعد از آن اسم گروه چریکی خودش را که شامل چهل نفر مثل خودش بود گذاشت آدم خوار ها!
آدم های عجیبی در گروه شاهرخ بودند. مصطفی ریش، مجید گاوی و... که همه مثل خودش روزگاری داشتند. آنها از هیچ چیز نمی ترسیدند.
هفده آذر 59 برای انجام عملیات به سمت جاده ماهشهر رفتیم. شاهرخ مدتی بود که خیلی تغییر کرده بود. کم حرف میزد. در دعای کمیل و دعای توسل با صدای بلند گریه میکرد.از سادات گروهش خواسته بود برای او دعا کنند شهید شود..!
عملیات موفق بود اما با روشن شدن هوا نیرو های تحت امر بنی صدر از ما پشتیبانی نکردند. با پاتک دشمن بچه ها مجبور به عقب نشینی شدند.
شاهرخ در سنگر ماند تا نیرو ها بتوانند به عقب بروند. با شلیک گلو له های آر پی جی و هدف قرار دادن تانکهای دشمن مانع پیشروی آنها میشد.
برای زدن آرپی جی بلند شد و بالای خاکریز رفت. یکدفه صدایی آمد. برگشتم و ناباورانه نگاه کردم گلوله ای به سینه شاهرخ اصابت کرده بود. او روی خاکریز افتاده بود.
عراقی ها نزدیک شده بودند. مجبور شم برگردم . پیکر شاهرخ روی زمین مانده بود. عراقی ها بالای سر او رسیده بودند. از خوشحالی هلهله می کردند.
دو روز بعد دوباره حمله کردیم. به همان خاکریز رسیدیم. اما هیچ اثری از پیکر شاهرخ نبود.
او از خدا خواسته بود گذشته اش را پاک کند. میخواست چیزی از او نماند. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. پیکر سردار شهید شاهرخ ضرغام هرگز پیدا نشد.
"از کتاب شهید گمنام"