ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم رب الشهداء
بعد از سپری کردن آموزشهای لازم، مصطفی شد معاون فرمانده. از طرفی انقدر به واجباتش مثل نماز اهمیت میداد که به یکسری از بچههای جدید میگفت اگر به یگان ما آمدید باید نمازتان را بخوانید، مخصوصاً اینکه اول وقت باشد. حتی به ابوعلی فرماندهاش گفته بود.
چند تا نیرو نیز خواسته بود. ابوعلی هم به او چند نیرو داد اما دقیق یادم نمیآید چند نفر بودند؛ سید مصطفی هم از آن نفرات، 10نفر نمازخوان را جدا کرد.
مصطفی در13 فروردین ماه سال 1394 در 40 کیلومتری دمشق منطقه بصرالحریر محاصره میشود. اما از آنجایی که سید مصطفی معاون یگان موشکی بود، فرماندهاش یک قبضه موشک که ارزش مالی زیادی داشت به ایشان تحویل میدهد. در آن موقعیت محاصره ابوعلی فرماندهاش از پشت بیسیم صدایش میکند که مصطفی خودت را عقب بکش. مصطفی در جواب میگوید، نمیتوانم این وسیله امانت است نمیخواهم خدشهای به بیتالمال وارد شود. ابوعلی میگوید: آن را رها کن و خودت را نجات بده اما سید مصطفی اصرار دارد که مراقب موشک باشد و بعد آخرین حرفش تنها این میشود: «یا علی التماس دعا»
و اینگونه میشود حافظ بیتالمال...
سید مصطفی!
شما به آرزویت رسیدی...
مارا یادت نرود...
#گاهی_نگاهی♡