ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم الله الرحمن الرحیم
آرام و سبک شدم. چقدر حس زیبایی بود!درد از تمام بدنم جدا شد. یکباره احساس راحتی کردم. با خودم گفتم: خدارو شکر از این همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبی بود. با اینکه کلی دستگاه به سر و صورتم بسته بود اما روی تخت جراحی بلند شدم و نشستم.
برای یک لحظه زمانی که نوزاد و در آغوش مادر بودم را دیدم! از لحظه ای که وارد بیمارستان شدم برای لحظاتی با همه جزئیات مقابل من قرار گرفت!
چقدر حس و حال شیرینی داشتم. در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را دیدم!در همین حال و هوا بودم که جوانی بسیار زیبا با لباسی سفید و نورانی در سمت راست خود دیدم. او بسیار زیبا و دوست داشتتی بود.نمیدانم چرا اینقدر اورا دوست داشتم. میخواستم بلند شوم و اورا در آغوش بگیرم.
سمت چپم را نگاه کردم. عمو و پسر عمه ام و... ایستاده بودند. عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود، پسر عمه ام نیز از شهدای دفاع مقدس بود.
زیر چشمی به جوان زیبا رو دوباره نگاه کردم. محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند:برویم؟ با تعجب گفتم: کجا؟ دوباره به اطراف نگاهی انداختم. پزشک جراح گفت: مریض از دست رفت دیگه فایده نداره...
نگاهی به دستگاه ها و مانیتور اتاق عمل کردم. همه از حرکت ایستاده بودند.
عجیب بود که دکتر جراح من پشت به من قرار داشت اما من می توانستم صورتش را ببینم! حتی میفهمیدم که در فکرش چه میگذرد! همان لحظه نگاهم به بیرون از اتاق عمل افتاد. من پشت درب را هم میدیدم! عجیب تر اینکه ذهن او را میتوانستم بخوانم!
بار دیگر جوان خوش سیما گفت: برویم؟
همان لحظه دو جوان دیگر ظاهر شدند و در چم و راست من قرار گرفتند گفتند : برویم.
بی اختیار همراه آنها حرکت کردم...
"از کتاب سه دقیقه دز قیامت"