معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

عاشورا تکرار میشود...

بسم رب الشهداء

گفتند شما باید برای شناسایی بمانی. خیلی خوشحال شدم. حدود ساعت ده و نیم یازده شب صدایم زدند که باید برویم.

تبادل زیر نظر حزب الله انجام میشد.نشانی یکی از پایگاه های نظامی شان را دادند با آمبولانس هلال احمر سوریه دوازده کیلومتر رفتیم تو دل داعش. مامور هلال احمر اشاره کرد ماسک و دستکشت را بردار. اما من میخواستم تمام وجودم را با لمس پیکر شهید متبرک کنم.

نماینده داعش اشاره کرد که جنازه ی ایرانی داخل کاور لب ماشین است.

از قبل چند دفعه تمام فیلم های اسارت محسن حججی را دیده بودم. جاهایی که تیر خورده بود نشانه هایی از پوتین و شلوارش که قابل شناسایی باشد. 

  

زیپ کاور را کشیدم. دیدم توی آن یک پتو افتاده. لبه پتو را کنار زدم. هاج و واج ماندم. چیزی داخلش نبود. فکر کردم شاید پیکر را سر و ته گذاشته اند. زیپ را کامل باز کردم. پایین پتو را که گرفتم حس کردم سنگین است. تا کنار زدم با تکه هایی از بدن مواجه شدم. با بدن مُثله و بدون سر! اصلا انتظار نداشتم با چنین صحنه درد ناکی مواجه شوم. مدام چهره محجوب و هیکل لاغراندامش جلوی چشمم رژه می رفت.

آن پیکر متلاشی قابل شناسایی نبود. پیراهنش را که به غارت برده بودند. از روی شلوار جر خورده و پوتین تکه تکه اش پنجاه شست درصد احتمال دادم خودش باشد. توی عکسی که سرش را گذاشته بودند روی بدنش و پاهاش به دار آویزان بود فقط یک پوتین داشت. توی پتو هم فقط یک پا پیدا کردم که داخل پوتین بود.  بند پوتین ها گواهی می داد به دست حججی بسته شده. همیشه تا بالا تمام بند ها را می بست. می گفت: توی این منطقه باید مدام آماده رزم باشیم.))

برگشتم به حاج سعید گفتم:(( آخه من چطور این بدن اربا اربا  رو شناسایی کنم؟!)) خیلی به هم ریختم. رفتم سمت آن داعشی. سرش داد زدم:(( شما مگه مسلمون نیستید؟)) به کاور اشاره کردم که مگراو مسلمان نبود؟ پس سرش کو؟ چرا این بلا را سرش آوردید؟ حاج سعید تند تند حرف هایم را ترجمه میکرد. آن داعشی خودش را تبرئه کرد که این کار ما نبوده باید از کسانی که او را برده اند القائم بپرسید. دوباره فریاد زدم که کجای اسلام میگوید اسیرتان را این طور شکنجه کنید؟ نماینده داعش گفت : تقصیر خودش بوده!)) پرسیدم به چه جرمی؟ بریده بریده جواب میداد و حاج سعید ترجمه میکرد:(( از بس حرصمون رو در آورد نه اطلاعاتی به ماد اد نه اظهار پشیمونی کرد نه التماس کرد! تقصیر خودش بود با اون چشم ها و لبخندش!)) ترس و دلهره از چشمان آن داعشی بیرون می زد.با صدای لرزان توضیح داد که هرچه عقده داشتند سرش خالی کردند و قطعه های بدنش را انداختند توی بیابان. بعد از چند روز که می بینند این آدم برای ایران خیلی مهم است فرمانده شان دستور میدهد بقایای جسد را جمع کنید و یک جایی به خاک بسپرید. 

حاج سعید از آن داعشی پرسید که میتوانیم قسمتی از پیکر را ببریم برای شناسایی دقیق تر؟

صدایش بلند:  قطعه اصلا!))

سرم را بردم نزدیک تر متوسل شدم به حضرت زهرا (س). چشمم افتاد به یک تکه استخوان. فکری توی مغزم جرقه زد که آن را بردارم. حاج سعید را کشیدم کنارکه این داعشی را به حرف بگیر.

کل هیکلم را خم کردم روی کاور. در کسری از ثانید با دست راستم استخوان را برداشتم که فرو کنم داخل جیبم.

...

صبح با خبر شدم که جواب آزمایش دی ان ای  مثبت بوده و تبادل انجام شده است. 

 

از" سر بلند"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.