معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

شهردار

بسم رب الشهداء

خاطره ای از فرمانده شهید عبدالحسین برونسی به روایت سید کاظم حسینی

آن شب کار شستن ظرف ها به عهده ی حاجی بود. هرچند شب یکبار نوبتش میشد. یکسره این طرف و آن طرف می دوید شناسایی، تحویل گرفتن نیرو، ترخیص شان  دایم توی خط میرفت و هزارتا کار و گرفتاری داشت ولی نشد یکدفعه شهرداری اش را بدهد به دیگری.( وظیفه ای در جبهه بود که بر اساس آن گرفتن غذا و شستن ظرفها به عهده ی یکی از بچه ها می افتاد)

غذا که خوردیم ظرفهارا جمع کردیم. حاجی شروع کردبه تمیز کردن سفره. ظرفها کنارش بود. یکی از بجه ها خواست به حساب خودش تیزبازی در بیاورد. آهسته بلند شد. روی سرپنجه ی پاهاش آمد پشت حاجی. با احتیاط خم شد. ظرفهارا برداشت و بی سروصدا زد بیرون.

فکر کرد حاجی ندیدش. دید، ولی خودش را زد به آن راه. میدانستم جلوش را نمیگیرد. بزرگوارتر از این حرفها بود که مابین جمع بزند توی ذوق کسی. زود سفره را جمع کرد و سریع رفت بیرون.

کسی که ظرفهارا برده بود نشسته بود پای شیر آب خواست شروع کند به شستن. حاجی از پشت سر شانه هایش را گرفت بلندش کرد، صورتش را بوسید و گفت: تا همین جا که کمک کردی و ظرفهارا آوردی دستت درد نکنه بقیه اش با خودم.

گفت : حاج آقا دیگه تو حال مون نزن حالا که آستینها رو زدیم بالا. حاجی آستین های او را پایین کشید گفت: نه آقاجان شما برو، برو دنبال کار خودت.

اصرارش فایده نداش کوتاه هم نمی آمد از او پیله تر جاجی بود آخرش گفت: شما میخوای اجر این کارو از من بگیری؟ این کار اجرش از اون شناسایی من بیشتره، درسته که من فرمانده گردان هستم ولی اگه برم دنبال کار ها اون وقت ظرفم رو یکی دیگه بشوره و لباسام رو یکی دیگه این نشد که فرماندهی که!

بالاخره برگشت. وقتی آمد گفت: بیخود نیست که این حاجی اگه شب عملیات به نیروهاش بگه بمیر میمیرن.


از "خاک های نرم کوشک"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.