معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

من زنده ام_قسمت اول "آبادان"

بسم رب الشهداء

کم کم به تابلوی دوازده کیلومتری آبادان نزدیک می شدیم. تعدادی سرباز در کنار جاده دراز کشیده بودند و چند خودروی خودی متوقف شده توجهم راجلب کرد. 

گفتم: خواهر بهرامی سرباز ها را ببین! خدا خیرشان بدهد زیر این آفتاب داغ با چه زحمتی پاسداری می دهند...

هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که ناگهان خودروی ما با صدای انفجار مهیبی متوقف شد و همان سرباز های وظیفه شناس! با سرعت به سمت خودروی ما خیز برداشتند. خوب که دقت کردم آرم سپاه پاسداران را روی لباس شان دیدم اما انگار یادشان رفته بود کلاه کج قرمز نیروهای بعثی را از روی سرشان بردارند.

پرسیدم چی شد؟

گفت: اسیر شدیم

- اسیر کی شدیم؟

- اسیر عراقی ها. 


 دو دختر هفده و بیست و یک ساله در مقابلشان ایستاده بودیم و آنها دور ما حلقه زده بودند.

یکی از آنها که لباس پلنگی پوشیده بود جلو آمد که مارا تفتیش بدنی کند خودم را به شدت عقب کشیدم و فریاد زدم به من دست نزنید خودم جیب هایم را خالی میکنم. بعثی ها که از عکس العمل ناگهانی من جاخورده بودند چند متر عقب پریدند.

در حالی که حکم ماموریت فرمانداری را در یک مشتم و یادداشت "من زنده ام" را در مشت دیگرم پنهان کرده بودم شروع به تکاندن جیبم کردم. افسر عراقی متوجه کاغذ ها شد و اشاره کرد مشتت را باز کن. 

جواد(مترجم عراقی ها) خواند: من زنده ام. با نگاهی مشکوک به من گفت: هذی شفره . ( این یک رمز است)

فکر کردند یکی از مهره های مهم نظامی ایران را به دام انداخته اند. بلافاصله بیسیم زد و خبر را ارسال کرد. از جواد پرسیدم: چی داره میگه؟ گفت: میگه ما دو ژنرال زن ایرانی اسیر کردیم. گفتم: ما مدد کار نیروی هلال احمریم.

تا حدودی پذیرفته بودند پوشش خواهر بهرامی مربوط به هلال احمر است. ولی با شک و تردید به کفش و لباس من نگاه می کردند. حتی اگر با انگشت بینی ام را می خاراندم قیافه شان عوض میشد و اسلحه شان را می جنباندند.

بنت الخمینی بنت الخمینی گویان مارا به سمت گودالی که برادران در آن بودند هدایت کردند. یاد روزهایی افتادم که میخواستم خدا امتحانم کند. باورم نمیشدکه امتحان من اسارت باشد.

من و مریم را از گروه جداکردند و سوار ماشین شدیم. به اولین مقر که رسیدیم پیاده و وارد ساختمانی شدیم. من و مریم را به سمت سالنی هدایت کردند که در آن چند ردیف تخت و تعدادی مجروح وجود داشت.

یکی از نگهبانان آنجا  گفت: همه اینها عراقی هستند شما از اینها پرستاری کنید.

مجروحین عراقی همگی درحال استراحت یا چرت بودند. به همه آنها سرم وصل بود. اماآخر سالن چند ردیف تخت با روکش پلاستیکی و بدون هیچ پتو و ملحفه دیده میشد. فهمیدم ردیف آخر مربوط به اسرای مجروح ایرانی است.

میان زخمی ها چشمانم نگاهی آشنارا می جست که یکباره همان جوانی را دیدم که سید تکاور را به او سپرده بودم و سفارش کرده بودم زخمش را محکم فشار دهد. بی آنکه مصلحت اندیشی یا تقیه کنم از مریم فاصله گرفتم و با شوق به سمت او رفتم و پرسیدم: از آن تکاور مجروح چه خبر؟ هنوز پاسخی از او نشنیده بودم که سنگینی سیلی دکتر سعدون بر صورتم، سرم را صدوهشتاد درجه چرخاند. دهانم پراز خون و لب هایم به رعشه افتاد. سربازها با گفتن مشتی اراجیف مارا بیرون انداختند و سواربر خودرو به سمت مقصدی نامعلوم حرکت دادند.

بعد از یک ساعت به اردوگاهی رسیدیم که در محوطه اش تعدادی اتاق داشت. از دور چهره محو دختری را دیدم که با نگاهی نگران ازپنجره یکی از اتاق ها به بیرون نگاه میکند. در همان اتاق را باز کردند و ما سه دختر ایرانی در کنار هم قرار گرفتیم....


از "من زنده ام"  

با تلخیص 

نظرات 1 + ارسال نظر
مسافر پنج‌شنبه 13 آذر 1399 ساعت 23:30 http://darhavaliman.blogsky.com

من وقتی این کتاب خوندم 17سالم بوددرست هم سن معصومه قصه.. ..
زن با یک دست گهواره را تکان می دهد و با دست دیگر دنیارا..

سلام دوست عزیز
واقعا چنین شخصیت هایی ابعاد حقیقی و والای انسان رو به نمایش میذارن
ممنون از بازدیدتون

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.