بسم رب الشهداء
آرام و قرار نداشت و لحظه ای روی زمین بند نمی ماند
دائما می دوید... میدوید برای خدمت ...
خطر برایش معنایی نداشت و درعین حال نسبت به دیگران بسیار محتاط بود
شیرِ دارخوین روایتی ست مستند از کسی که هرگز خسته نشد...
آنقدر تا آنکه زمین تاب عظمتش را نیاورد و آسمان در آغوشش گرفت
"این یک کتاب معمولی نیست"
برشی از کتاب:
دست کرد توی جیبش: (( حالا چرا انقد ترسیدی؟ بچه های چال کاظم که ترسو نبودن.)) بسته ی کوچکی بیرون کشید. جلد قهوه ای بسته توجه اصغر را جلب کرد. (( بیا اینو بخور غش نکنی. تا بعد به موضوع رسیدگی کنم. بخور شکلات عراقیه!))
اصغر شکلات را گذاشت توی دهانش اما یادآوری حرف جواد که رسیدگی به ماجرا را به(( تابعد)) موکول کرده بود مزه شکلات را زهرمارش کرد.
چند ساعت بعد جواد فرستاد پی اصغر. هوا سنگین شده بود برای اصغر ، دل آشوبه داشت و دوستش تیر آخر را زد:(( خدا به دادت برسه اصغری جذبه داره چجور کوتاه بیا هم نیستا اون سری توی مراسم صبحگاه یکی از بچه ها چرت میزد قبلشم دسته گل آب داده بود همون جا نُطُقش رو کشید فرداش پسره ساکشو جمع کرد و رفت هنوز خبری ازش نشده.))
اصغر صلوات نذر کرد ادامه حرف دوستش را نشنید رفت سمت سنگر جواد.
پتوی سنگر که تکان خورد جواد دفترچه و خودکارش را کنار گذاشت. اصغر با اجازه ای گفت و وارد شد. جواد به پای اصغر ایستاد.
- ماشا الله به قد وبالات سنگر ما واسه ارتفاع شما کوتاهه. بفرما بفرما بشین.
اصغر تشکری کرد و نشست دل توی دلش نبود. جواد زانو زد مقابل جعبه مهمات، شیشه ی بیدمشکی که مادر داده بود را بیرون کشید. بوی بیدمشک سنگر را پر کرد. چند حبه قند یک قلپ بیدمشک. بعد لیوان پلاستیکی را زیر کلمن آب گرفت. هم زد(( بسم الله. گوارای وجود!)) اصغر لیوان را گرفت. لبش تکان خورد (( خیلی ممنون)) جواد ساکش را جلو کشید یک پاکت کاغذی بیرون آورد. اصغر زیر چشمی نگاهش کرد. پشت سرش سوزن سوزن شد نوک انگشت هاش یخ کرد از دلش گذشت((کارم تمومه))
- بابات اینو داده بود خونه ما. یه قوطی ارده شیره ی شاه حمزه س. یه نامه هم هس. ماهم اطاعت کردیم که برسونیم به دست شما. بابات کارش درسته اصلا یه چال کاظم و یه آق مصطفی.
اصغر فکر کرد اشتباه شنیده اما ارده شیره کنار دستش بود(( ممنونم. گفته بودم زحمت ندن به کسی ندن...))
جواد چهره درهم کشید و اصغر ساکت شد.
- خب دیگه میتونی بری.
اصغر که باور نمیکرد جواد کار دیگری با او نداشته باشد با احتیاط بلند شد. حس محکومی را داشت که آزاد شده. ذوق زده بود پتو را بالا داد حرف دلش را زد:(( آقا دل آذر خودمونیم فرمانده های لشکر اسلام هم خوب به خودشون میرسنا شربت بید مشک و...)) جواد منتظر این حرف بود.
- نه برادر شربت رو به همه نمیدیم. فقط می دیم به اون مشتیایی که حواس شون باشه یه وقت شلیک نکنن به بچه هایی که از شناسایی بر می گردن.
پشت گوش های اصغر سرخ شد. پتو را انداخت و رفت، صدای خنده ی جواد هنوز می آمد.
چهارشنبه 25 فروردین 1400 ساعت 19:23