ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بسم رب الشهداء
یک شب مانده بود به عملیات. قرار بود فرمانده لشکر و رده های پایین تر بیایند تو مقر دیدگاه. چند دقیقه ای طول کشید تا همه آمدند. بعد از خواندن چند آیه از قرآن فرمانده لشکر شروع کرد به صحبت. بچه ها را یکی یکی نسبت به مشکلات و مسائل توجیه میکرد. از چهره و از لحن صداش معلوم بود خیلی نگران است. جای نگرانی هم داشت زمین عملیات پیچیدگی های خاص خودش را داشت. رو همین حساب احتمالش می رفت که هرکدام از فرمانده ها راه را گم کند و نتواند از پس کار بر بیاید.
وقتی نقشه را روی زمین پهن کردند نگرانی فرمانده و بچه ها بیشتر شد. فرماندهی داشت از قطب نما و گرا و این جور چیزها حرف می زد. ما فقط یک شب فرصت داشتیم. تصمیم گیری در آن زمان کم با آن شرایط حساس واقعا کار شاقی بود برای فرمانده لشکر.
تو این مابین عبدالحسین چهره اش آرامتر از بقیه نشان می داد. حرف های فرماندهی تمام شد. از حال و هواش معلوم بود که هنوز نگران است. عبدالحسین رو کرد به او و لبخندی زد. آرام و با حوصله گفت: آقا مرتضی!
گفت:جانم.
عبدالحسین گفت: اجازه می دی یک موضوعی رو خدمتت بگم.
فرمانده گفت: خواهش می کنم حاجی بفرما.
عبدالحسین کمی آمد جلوتر. خیلی خونسرد گفت: برای فردا شب احتیاجی نیست که من با نقشه و قطب نما برم.
همه برایشان سوال شد که او چه می خواهد بگوید. به آسمان و به شب اشاره کرد و گفت: فقط یک یا زهرا(س) و یک یا الله کار داره که ان شاءالله منطقه رو از دشمن بگیریم.
این ضرب المثل را زیاد شنیدم که سخن کز دل برآید لاجرم بردل نشیند. عینیتش را ولی آنجا دیدم. عبدالحسین حرفش را طوری با اطمینان گفت که اصلا آرامش خاصی به بچه ها داد. یعنی تقریبا موضوع پیچیدگی زمین و این حرفهارا را تمام کرد. ازآن به بعد پرواضح می دیدم که بچه ها با امید بیشتری از پیروزی حرف می زدند.
شب عملیات حاج عبدالحسین برونسی توانست زودتر از بقیه و با کمترین تلفات هدف را بگیرد، با وجود اینکه منطقه عملیاتی او زمین پیچیده تری هم داشت. همان طور که گفته بود، یک توسل لازم داشت...
برگرفته از "خاک های نرم کوشک"