بسم الله القاصم الجبارین
"خاطره ای از شهید محسن حججی به روایت میلاد ملک زاده"
همیشه میگفت:((رفیق!من و تو آدم سپاه نبودیم الان که خدا توفیق داده یقین بدون که یه روزی باید به واسطه ما تحولی اتفاق بیوفته!))
اولین دوره آموزشی با هم رفتیم دانشکده زرهی شیراز. در آن دوره آموزش عملی شلیک روی تانک انجام میشد. سر کلاس میگفت:((خوب یاد بگیر دو روز دیگه که میخوایم بریم سوریه به درمون میخوره.))
نزدیک چهارماه صبح تا شب باهم بودیم، روی تخت های کنار هم میخوابیدیم، سرکلاس شانه به شانهی هم می نشستیم، با هم میرفتیم در شیراز گشت میزدیم.
عشق و علاقه اش به شهید کاظمی به چشمم آمد. از در کمدش گرفته تا روی کوله و وسایلش عکش حاج احمد را می چسباند.
از همان روز اول در سرش هوای سوریه می چرخید. منتظر بود دوره آموزشی اش تمام شودو بلافاصله اقدام کند.
تا پایش به لشکر نجف باز شد، افتاد دنبال ثبت نام و مقدمات رفتن. با هزار نذر و دعا به خواسته اش رسید. قرار بود با هم برویم. تاریخ عروسی ام با تاریخ اعزام یکی شد و جا ماندم.
چشم انتظارش بودم زنگ بزند. وقتی از سوریه برگشت، گله کردم:((همین طوری میری و یادت میره اصلا رفیقی داشتی!)) به قول خودش :((تعداد بچه هایی که می خواستن با خونوادهاشون تماس بگیرن خیلی زیاد بود. کلا یکی دو دقیقه بیشتر وقت نداشتیم!))
چند ماه قبل از اعزام مجددش دوره پزشک یاری را در بیمارستان شهید صدوقی اصفهان گذراندیم. دورهی پر خاطره ای شد. جملهی ((بریم یه رانی و کلوچ بزنیم)) اش هنوز توی گوشم است.
تا کاور می پوشیدیم مدام بهم میگفت:(( آقای دکتر!آقای دکتر!)) روز اول سر به سرش گذاشتم:((دکتری که چنتا پرستار و منشی خانم دور و برش نباشه فایده نداره!)) رو ترش کرد. وقتی رسیدیم ایستگاه پرستاری دیدیم همه مرد هستند. خندید و گفت:((خدا می خواد آدم بشی!))
یک بیمار تصادفی آورده بودند . پایش بدجور زخمی شده بود. سفیدی استخوان پایش را میدیدم. بیمار خیلی بی تابی می کرد. مسئول بخش اصرار کرد یکی برود کمک پرستار. به محسن پیشنهاد کردم برویم کمکش. کم دل بود و با دیدن خون زود رنگش می پرید. دل دل کرد ولی آخر آمد.به محض دیدن پای بیمار رنگش زرد شد و کنار دیوار شل شد. بهش تشر زدم:((همین طوری می خوای بری سوریه؟!)) از جا پرید.
یکبار هم محسن من را به کار کشید. پیرمردی نود و پنج ساله زخم بستر گرفته بود. کمتر کسی حاضر میشد تمیزش کند. محسن گفت:((بیا بریم به خاطر خدا یه کاری براش بکنیم.)) مرا به زور اینکه:((همین پیر مرد شفاعتمون میکنه)) برد توی اتاق. حدود یک ساعت پیرمرد را با مواد بدن شوی تمیز کردآخر سر هم پیشانیاش را بوسید؛ در حالی که اصلا پیرمرد قدرت تشخیص نداشت.
"از کتاب سربلند"
نظری کن به دلم حال دلم خوب شود.. :)♡
پنجشنبه 26 تیر 1399 ساعت 23:43