معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

من زنده ام_قسمت اول "آبادان"

بسم رب الشهداء

کم کم به تابلوی دوازده کیلومتری آبادان نزدیک می شدیم. تعدادی سرباز در کنار جاده دراز کشیده بودند و چند خودروی خودی متوقف شده توجهم راجلب کرد. 

گفتم: خواهر بهرامی سرباز ها را ببین! خدا خیرشان بدهد زیر این آفتاب داغ با چه زحمتی پاسداری می دهند...

هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که ناگهان خودروی ما با صدای انفجار مهیبی متوقف شد و همان سرباز های وظیفه شناس! با سرعت به سمت خودروی ما خیز برداشتند. خوب که دقت کردم آرم سپاه پاسداران را روی لباس شان دیدم اما انگار یادشان رفته بود کلاه کج قرمز نیروهای بعثی را از روی سرشان بردارند.

پرسیدم چی شد؟

گفت: اسیر شدیم

- اسیر کی شدیم؟

- اسیر عراقی ها. 

ادامه مطلب ...

محمد...

بسم رب الشهداء

آبان سال 59 بود. روز عاشورا آماده شدم تا به هیئت بروم. ساعت ده صبح بود. یکدفعه ضعف شدیدی در بدنم حس کردم. گویی جان از بدنم خارج میشد. همانجا نشستم.نفهمیدم خواب بودم یا بیدار. یکدفعه پسرم محمد را دیدم که با فرق خونین روی زمین افتاده!

کمی که حالم بهتر شد رفتم و آخرین نامه محمد را دوباره خواندم. نوشته بود: مادرجان، خمینی عزیز، حسین (ع) زمان ماست باید اورا یاری کنیم. شاید به دنبال زندگی راحتی باشیم و چند سالی  نان و آب خوبی داشته باشیم اما آخر چه؟! مرگ با عزت که درس عاشوراست از زندگی با ذلت بسیار بهتر است. 

چند روزی از عاشورا گذشت. شخصی که می گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد. 

ادامه مطلب ...



«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ »  


به یقین، رسولى از خود شما بسویتان آمد که رنجهاى شما بر او سخت است؛ 

و اصرار بر هدایت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است!

سوره توبه آیه 128


There has certainly come to you

 an apostle [prophet Muhammad PBUH] from among yourselves

 Grievous to him is your distress; he has deep concern for you,

 and is most kind and merciful to the faithful

surah Al_Taubah Ayah:128



به یاد شهید مدافع حرم محسن حججی


شب یلدای ما کی سحر خواهد شدن...؟

بسم رب المهدی


آقا میدانی که چقدر دل تنگنتانم ...

یک نظر کن که جانم به قربانت رود...

بیا با این دل سرگشته ام لختی مدارا کن... :،))

شهردار

بسم رب الشهداء

خاطره ای از فرمانده شهید عبدالحسین برونسی به روایت سید کاظم حسینی

آن شب کار شستن ظرف ها به عهده ی حاجی بود. هرچند شب یکبار نوبتش میشد. یکسره این طرف و آن طرف می دوید شناسایی، تحویل گرفتن نیرو، ترخیص شان  دایم توی خط میرفت و هزارتا کار و گرفتاری داشت ولی نشد یکدفعه شهرداری اش را بدهد به دیگری.( وظیفه ای در جبهه بود که بر اساس آن گرفتن غذا و شستن ظرفها به عهده ی یکی از بچه ها می افتاد)

غذا که خوردیم ظرفهارا جمع کردیم. حاجی شروع کردبه تمیز کردن سفره. ظرفها کنارش بود. یکی از بجه ها خواست به حساب خودش تیزبازی در بیاورد. آهسته بلند شد. روی سرپنجه ی پاهاش آمد پشت حاجی. با احتیاط خم شد. ظرفهارا برداشت و بی سروصدا زد بیرون.

فکر کرد حاجی ندیدش. دید، ولی خودش را زد به آن راه. میدانستم جلوش را نمیگیرد. بزرگوارتر از این حرفها بود که مابین جمع بزند توی ذوق کسی. زود سفره را جمع کرد و سریع رفت بیرون.

کسی که ظرفهارا برده بود نشسته بود پای شیر آب خواست شروع کند به شستن. حاجی از پشت سر شانه هایش را گرفت بلندش کرد، صورتش را بوسید و گفت: تا همین جا که کمک کردی و ظرفهارا آوردی دستت درد نکنه بقیه اش با خودم.

گفت : حاج آقا دیگه تو حال مون نزن حالا که آستینها رو زدیم بالا. حاجی آستین های او را پایین کشید گفت: نه آقاجان شما برو، برو دنبال کار خودت.

اصرارش فایده نداش کوتاه هم نمی آمد از او پیله تر جاجی بود آخرش گفت: شما میخوای اجر این کارو از من بگیری؟ این کار اجرش از اون شناسایی من بیشتره، درسته که من فرمانده گردان هستم ولی اگه برم دنبال کار ها اون وقت ظرفم رو یکی دیگه بشوره و لباسام رو یکی دیگه این نشد که فرماندهی که!

بالاخره برگشت. وقتی آمد گفت: بیخود نیست که این حاجی اگه شب عملیات به نیروهاش بگه بمیر میمیرن.


از "خاک های نرم کوشک"