معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
معراجی ها

معراجی ها

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فِی سَبیلِ اللّهِ اَمواتا بَل اَحیاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون

هو الشهید


سلام بر آن دل های پاک

سلام برآن قلب های زلال تر از چشمه های گوارا

سلام برآن اراده های استوار

سلام بر آن صبر بی مانند

سلام برآن مظلومیت ها

سلام بر ساکنان آب ها...


#اروندکنار

#کربلا۴

رنج کشیدنم برایش سخت بود.. :)

بسم الله النور



تاریکی جهان را درنوردیده

و انسانیت به فراموشی سپرده شده بود

در دنیایی که آدم ها خودشان را پیدا نمی کردند

ناگهان خورشید

به زمین آمد

و آنگاه

عشق دل ها را فتح کرد. 

بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز دیگری :)

[ بسم اللّه ]



بعضیا مثل فانوس راه رو، روشن میکنن
نمی‌ذارن گم بشی...
مسیرشون... شخصیت شون... از سر تا پاشون همه بهت میگن،
از کدوم طرف باید بری...

پ.ن ۱ :
مسیر همه ما یه قلّه داره
قلّه رو پیدا کن؛
 اونوقت دیگه هیچوقت راهو گم نمیکنی...
هیچوقت تو درستی مسیرت تردید نمیکنی :)

پ.ن۲ :
از بعضی ها فقط یک دانه در دنیا وجود دارد.
دیگر هرگز مثل‌شان پیدا نمی‌شود...
دیگر هرگز جای خالی شان "پر" نمی‌شود...

دو سال از رفتنت گذشت...

بسم رب الشهداء





بشدّت انقلابی بود. انقلاب و انقلابیگری خطّ قرمزِ قطعیِ او بود؛

 ذوب در انقلاب بود. پایبند به خطّ مبارک و نورانیِ امام راحل (رضوان الله علیه) بود.


مقام معظم رهبری(مدظله العالی)



" از اصول مراقبت کنید. 

اصول یعنی ولیّ فقیه، خصوصاً این حکیم، مظلوم، وارسته در دین، فقه، عرفان، معرفت؛

 خامنه ای عزیز را عزیزِ جان خود بدانید. حرمت او را حرمتِ مقدسات بدانید."

شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی


راه او راه ولی فقیه بود...

او مطیع بود...

حاج قاسم با ولایت ماند تا حاج قاسم شد...


حاج قاسم...

شما زنده ای...

زنده تر مردگان دنیا زده ای چو من...

دست گیر...





چهره آرام او...

بسم رب الشهداء

یک شب مانده بود به عملیات. قرار بود فرمانده لشکر و رده های پایین تر بیایند تو مقر دیدگاه. چند دقیقه ای طول کشید تا همه آمدند. بعد از خواندن چند آیه از قرآن فرمانده لشکر شروع کرد به صحبت. بچه ها را یکی یکی نسبت به مشکلات و مسائل توجیه میکرد. از چهره و از لحن صداش معلوم بود خیلی نگران است. جای نگرانی هم داشت زمین عملیات پیچیدگی های خاص خودش را داشت. رو همین حساب احتمالش می رفت که هرکدام از فرمانده ها راه را گم کند و نتواند از  پس کار بر بیاید.

وقتی نقشه را روی زمین پهن کردند نگرانی  فرمانده و بچه ها بیشتر شد. فرماندهی داشت از قطب نما و گرا و این جور چیزها حرف می زد. ما فقط یک شب فرصت داشتیم. تصمیم گیری در آن زمان کم با آن شرایط حساس واقعا کار شاقی بود برای فرمانده لشکر.

تو این مابین عبدالحسین چهره اش آرامتر از بقیه نشان می داد. حرف های  فرماندهی تمام شد. از حال و هواش معلوم بود که هنوز نگران است. عبدالحسین رو کرد به او و لبخندی زد. آرام و با حوصله گفت: آقا مرتضی!

گفت:جانم.

عبدالحسین گفت: اجازه می دی یک موضوعی رو خدمتت بگم.

  

ادامه مطلب ...