بسم رب الشهداء
گفتم:(( محسن! اوج آرزوم اینه که تو بهترین جای اصفهان شیک ترین خونه رو داشته باشم
و ماشین آخرین مدل. آرزوی تو چیه؟))
نه گذاشت نه برداشت یه کلمه گفت:(( شهادت.))
(به نقل از دوست شهید)
بسم الله النور
محسن با بچه ها خیلی مودبانه رفتار می کرد، ولی بیشتر با من و رسول جور بود. با هم داشتیم سفره هیئت را پاک می کردیم،
گفتم:(( محسن! شاید قسمت نیست شاید خدا خوابوندتت توی آب نمک واسه روز مبادا.
مثلا سید رضا رو ببین چقدر دوست داره بره ولی قسمتش نمیشه.))) گفت:(( رفیق! سید داره کار فرهنگی میکنه
ما چیکار کردیم برای امام زمان مون (عج)؟)) گفت:(( تو لشگر به پویا ایزدی و چندتا دیگه از بچه ها می گفتند اخراجی ها!
وقتی باهم سوریه بودیم از پویا جدا شدم به فاصله 5 دقیقه برجک رو زندن و پویا شهید شد. حمیدرضا دایی تقی شب که
رسید سوریه ده نفری دور هم جمع شدیم و سینه زنی راه انداختیم. نه هیئت داشتیم نه مداح. حمید رضا مثل میون دارا افتاد
وسط. چطور سینه می زد! فرداش شهید شد! ما لیاقتشو نداریم رفیق!))
گفتم:(( محسن! چه جوری بعضیا لیاقتشو پیدا می کنند شهید بشن؟))
گفت:(( وقتی حمید شهید شد، من تازه فهمیدم حمید نماز شب می خونده و شبا با خدا درد و دل میکرده.
منی که رفیقش بودم نمی دونستم. قرآن زیاد می خوندند نهج البلاغه زیاد می خوندند که خودم لیاقت خوندنشو ندارم! و...))
"از کتاب سرمشق"
بسم رب الشهداء
1- از سید علی موسوی گرمارودی با کمی تغییر
بسم رب المحسنین
تا پیامش رسید که دارم میروم نوکری حضرت زینب(س) و حلالم کنید، دلم خالی شد. جواب دادم:((التماس دعا.)) دلم آرام نشد. زنگ زدم و گفتم: