-
خاطره ای از (هادی افشاری)دوست شهید مدافع حرم محسن حججی
سهشنبه 14 خرداد 1398 20:38
بسم الله الرحمن الرحیم زنگ زدم:((معطل نکن! زود بیا پایین.))باید میرفتیم دنبال دوتا از بچه ها. یکی شان اصفحان بود و یکی زرین شهر. اولِ اصفهان نشانی را پیدا نمی کردیم. چند دفعه دور یک میدان چرخیدیم. میخندید:((من شب دومادی م این قدر تو خیابونا دور نزدم!)) مدام مداحی هارا عوض میگرد. گفتم:((دنبال چی میگردی؟)) گفت:((سید رضا...
-
چرا عبادت؟
سهشنبه 14 خرداد 1398 19:45
بسم الله الرحمن الرحیم فلسفه آفرینش انسان، بندگی و عبادت و غبودیت است. این صریح کلام الهی در قرآن کریم است که می فرماید: (( وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ)) (جن و انس را جز برای پرستش و بندگی خود نیافریدم.) این حکمت و هدف والا سرلوحه ی دین و دعوت همه رسولان الهی نیز بوده است. در قرآن...
-
پلک های نیمه بسته_طنز دفاع مقدس
سهشنبه 14 خرداد 1398 19:12
بسم الله الرحمن الرحیم از بچگی حسرت دوچرخه و بعدش موتور سواری به دلم ملند تا پایم به جبهه باز شد. بچه که بودم وقتی یک دوچرخه سوار هم سن و سال خودم را میدیدم با افسوس نگاهش میکردم و آب از لب و لوچه ام سرازیر میشد. خودم را میگذاشتم به جای دوچرخه سوار، چشمانم را می بستم و خودم را میدیدم که رکاب می زنم و باد موهایم را...
-
واجب فراموش شده_قسمت اول "اهمیت"
دوشنبه 13 خرداد 1398 22:33
بسم الله الرحمن الرحیم برتر از جهاد امر به معروف هم مثل نماز واجب است. در نهج البلاغه می فرماید:(( وَ ما اَعمالُ البِرَّ کُلها والجِهادَ فِی سَبیلِ اللّهِ عِندَالاَمرِ بِالمَعروفَ و النَّهیِ عَنِ المُنکَرِ اِلّا کَنفَثَهٍ فَی بَحرٍ لُجّی)) یعنی امر به معروف و نهی از منکر در مقیاس وسیع و عمومی خود حتی از جهاد بالاتر...
-
زندگی نامه شهید ابراهیم هادی
دوشنبه 13 خرداد 1398 20:58
بسم الله الرحمن الرحیم ابراهیم دراول اردیبهشت سال 36 در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین فرزند خانواده بشمار می رفت. با این حال پدرش مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت. او نیزمنزلت پدر خویش رابدرستی شناخته بود. پدری که باشغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت نماید....
-
خاطره ای از هم رزم شهید محسن حججی (ایوب)
یکشنبه 12 خرداد 1398 23:35
بسم الله ارحمن الرحیم ساعت ده و یازده شب بود.مسئول زرهی محور با لب خندان وارد مقر شد.پرسیدم:(( چیه؟ کبکت خروس میخونه!)) گفت :(( بالاخره جایگزینم اومد.)) گفتم:((کیه؟)) گفت:(( یکی به اسم جابر (جابر نام جهادی شهید بوده) از بچه های لشکر نجف اشرفه.)) حق داشت اینقدر خوشحال باشد. سه ماه درآن منطقه مانده بود. چه منطقه ای؟...